زمستان های پر سوزی است در من ، دختر خورشید!
که تابستان تو بر برف هایم شعله می پاشید
حلول شعر در انگشت هایم منجمد می شد
و بر موهای من برف تمام سال می بارید
بدون چشم تو تکلیف من تاریک روشن بود
فقط ابهام واضح بود؛ در قطعیت تردید
صدای پای بهمن در دلم یعنی که اینک عشق
بیا اسفند در آتش بیندازیم آنک عید
به انگشتم جسارت دادی و خوش ذوقی اش گل کرد
به لب هایم شهامت دادی ، آتش از لبانت چید
مرا یاد شب موی تو و دست خودم انداخت
تب انگشت های باد ،رقص گیسوان بید
چنانم اتفاق واقعاً افتاده ! نا ممکن!
که گویی باز می گردم پس از صد سال از تبعید
این لینک هم خواندنی است- پیشنهادهای شاعران برای نمایشگاه / نظرات را هم بخوانید که نیشی به ما زده اند!
شعری از من در سایت خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)
علاوه بر من آقایان علیرضا عباسی، سامان اصفهانی و ستار جانعلی پور نیز در این نشست صحبت خواهند کرد.
نشانی جلسه کرج، ضلع شمالی میدان آزادگان، خیابان شهید حسینی، پلاک 39 و زمان برگزاری آن ساعت ۱۶:۳۰خواهد بود.
وای برمن! تا نظر بر این و آن انداختی
هر کجا رفتی دلی را در گمان انداختی
آمدی سنگین و رنگین بعد هم رفتی ولی
شور بد مستانگی ها را به جان انداختی
تا کمان ابرویت درگیر نازی تازه شد
باز گنجشک دلی از آسمان انداختی
در حیاط خانه ات گل های نو می کاشتی
موعد نوروز را یاد جهان انداختی
پرده تا برداشتی از نوبهار قامتت
دیگر از تقویم ها فصل خزان انداختی
شب شد و از آسمان چشمک برایت می زدند
تا نگاهی هم به آن بیچارگان انداختی
شعرهای تازه ام آتش به پا خواهند کرد
بوسه هایم را اگر چه از دهان انداختی
صاحب چندین کتاب شعر بودم پیش از این
خنده ای کردی مرا هم از زبان انداختی
خیلی وقت ها به خیلی از شاعران و داستان نویسان برخورده ام که هر وقت خدای نکرده کسی اشاره ای به بالای چشم آن ها کند و در آن موقعیت جغرافیایی ابرویی تشخیص دهد بر می آشوبند که : ما داریم به ادبیات خدمت می کنیم ، شما به ما نازک تر از گل می گویید؟
البته اگر کسی دغدغه ی شعر و داستان داشته باشد ، به اندازه ی خود به ادبیات و کلمه و کلام خدمت می کتد و به همین نسبت شایسته ی احترام است و اجر و حرمتش محفوظ ؛ اما این که گروهی به خاطر این خدمت ، از خدا و خلق طلبکار باشند ، پدیده ی جدید و البته عجیبی است.
گروهی از دوستان فکر می کنند زمین و زمان ، باید از صبح ازل تا آخر شام ابد کمربسته و کرنش کنان در برابرشان ایستاده باشند و به رفع حوائج آنان بپردازند چرا که این دوستان عزیز مشغول خدمت کردن به ادبیات اند. دامنه ی این خدمت هم چنان گسترده است که هر فعلی که از این گروه از دوستان سرزند فی الفور ذیل خدمات رسانی های ایشان به ادبیات نوشته و محسوب می شود.
می نشیند و بر می خیزند، به ادبیات خدمت می کنند؛ نامه می نویسند و به هم فحش و فضیحت نثار می کنند، به ادبیات خدمت می کنند؛ شعرهای پشت کامیونی و پشت پنجره ای و پشت دری می نویسند ، به ادبیات خدمت می کنند ؛ داغ می کنند و بعد سرد می شوند، به ادبیات خدمت می کنند و از همه طرفه تر وقتی هیچ کاری هم نمی کنند، به ادبیات خدمت می کنند.
بیچاره ادبیات هم که زبان ندارد و صاحب زیاد دارد، باید منت دار یک لشگر آدم های متوهم باشد که چشمشان را بر روی دنیا و همه کائنات بسته اند و فکر می کنند کهکشان ها اگر می چرخند حول محور وجود شریف آن هاست . اگر هم روزی ایستایی در کار چرخ دیدید ، شک نکنید که عالم خلقت یک لحظه توقف کرده است تا تازه ترین سروده های این خلق پرشکایت گریان را بخواند که در باب وقایع دیدار روز قبل قلمی فرموده اند.
همه ی این اداها و ادعا ها و طلبکاری ها در سرزمینی بر زبان ها جاری می شود که با جادوی ادبیات ، از هویت ملی خود پاسداری کرده است . در سرزمینی بر سر ادبیات منت می گذارند که شاعران رده دومش خاقانی و انوری اند و باز فاجعه بار تر این که این منت گذاری ها از ناحیه ی کسانی صادر می شود که بی هیچ شکی حتی صفحه ای از کلیله و دمنه یا قصیده ای از سنایی را با کمتر از ده غلط نمی توانند خواند. کاش این دوستان ، شاعرانی بودند در یکی از جزایر تنها افتاده ی اقیانوسی در دور دست که قرار بود تازه چیزی به نام ادبیات در آن جا شکل بگیرد تا منت گذاری های ساده دلانه شان کمتر باعث خنده ی حضار شود.
از همین حالا
تا هروقت تو بگویی
نمی نویسم
و کلمات با آرایشی غلیظ تر
خود را به دیگری عرضه می کنند
تو اما ننویسی ؛
آفرینش کارگاهش را تعطیل می کند
و به قرص های صورتی رنگ افسردگی معتاد می شود
بنویس
بنویس تا بدانند
لبت چه به صورتی می آید
به چه صورتی می آید
می رود
رنگ ها را دیوانه کند
بنویس
بنویس تا بدانند
گاهی اگر لقمه ای تعارفت می کنم
یعنی خواستی جگرم را سرچنگالم گاز بگیر
گاهی اگر از خواب می پرم
و به تو خیره می شوم
یعنی صبح به این زودی
در حد مرگ دوستت دارم
این شعر در سایت یانوس
سه شعر از من در سایت آن دیگری
این شعر در روزنامه اطلاعات و این نشانی
خبر تجدید چاپ مجموعه جمعه خیابان ولیعصر در مهر
خبر تجدید چاپ مجموعه جمعه خیابان ولیعصر در فارس
این مطلب چندسال قبل در روزنامه ی جام جم منتشر شده است
مرا میبخشید که نشستم و نامهای نوشتم به فرمانده جوان و با زبانی بیپروا با او سخن گفتم. نامه نوشتن سنت حسنهای است که دارد کمکم فراموش میشود. نامه را آدمیزاد زنده به آدمیزاد زنده مینویسد. هر چه گشتم زندهتر از مهدی باکری، احمد کاظمی، محمود کاوه، مهدی زینالدین و مانند آنها نیافتم. چیزی که عجیب است این است که این نامه را آدمیزادی مرده به زندهترین مرد همه 25 اسفندهای بعد از این مینویسد.
اعصابم از دستت خرد شده است. نمیفهمم کارهایت را، حرفهایت را و زندگیات را. یک جایی مشکلی هست. تو با منطقی که من آموختهام منطبق نیستی. یک معادلهای که تعداد مجهولهایش 100 برابر معلومهایش است. آخر نه کراواتی، نه ریش چپهتراشی، نه عینک ریبنی، نه ادایی، نه ادعایی آن وقت دانشجوی مهندسی دانشگاه آذرآبادگان؟ عزیز من دانشجوی مهندسی که حساب و کتاب و هندسه و ریاضی خوانده، باید بیشتر متوجه باشد که باید بنشیند درسش را بخواند و از امکانات دولت شاهنشاهی برای دانشجویان استفاده کند. باید به فکر آینده درخشانش در این رشته تحصیلی باشد نه این که ساواک مجبور شود دم به ساعت برایش بپا بگذارد و شنبه به یکشنبه گزارش بنویسد و یکشنبه نظریه بدهد که این جوان لاغر یکلاقبا و داداشهایش را که کلهشان بوی قرمهسبزی میدهد، یک لحظه بیخیال نشوید. برادر من! شما مهندسی یا چریک که یک روز ردت را از جلسات مخفی تفسیر میگیرند، یک روز مشهد پیش آیتالله سیدعلی خامنهای، یک روز میریزند توی خانهات نوارهای ضدامنیتی پیدا میکنند، یک روز ساواک رضائیه مأموریت ویژه پیدا میکند تو را تحت نظر بگیرد.
تازه درست که تمام میشود، میروی سربازی. برو سربازیات را تمام کن مدرکت را که گرفتهای مهندس هم که آن روزها کم است و ارج و قربی دارد مهندسی. برو پی کارت. امضا بفروش و بشو مهندس مشاور این شرکت و آن شرکت. یک مشاوره بده پولش را بگیر. از سربازی در میروی که چه؟ که بروی زندگی مخفی شروع کنی؟ چه کارهایی میکردهاید شما جوانهای دهه 50! از بچههای دهه 70 یاد بگیرید که غش میکنند برای یک دریبل نیکبخت واحدی، آخر من نمیفهمم تو با چه منطقی توی آن وضعیت ناهنجار و بگیر و ببند رفتهای لب مرز تا اسلحه گیر بیاوری برای جنگ مسلحانه و توی وضعیتی که آدم و عالم دنبالت بودهاند تا بگیرندت، با چه جراتی شیشه شیشه کوکتل مولوتف میساختهای تا دخل مشروبفروشیهای تبریز را بیاوری؟
خب انقلاب که پیروز شد چه دلیلی داشت به بقیه بگویی لازم نیست بگویید برادرهایت شهید و شکنجهدیده ساواکاند و خودت و خانوادهات تحت تعقیب بودهاید؟ آخر برادر من! تو و خانوادهات برای این انقلاب زحمت کشیدهاید، زجر کشیدهاید، حالا که به هدف رسیدهایم باید سهم خود را از این پیروزی میگرفتید. شاید سهمخواهیهای دهه 70 و دهه 80 را پیشبینی نمیکردی. برو یک جایی پست بگیر. بنشین پشت میزت. امضا کن. دستور بده و حقوق بگیر. آفرین! شهردار شدهای؟ شهردار ارومیه! خیلی خوب است. نقطه پرتاب خوبی است. همین جا را که سفت بچسبی وزارت روی شاخت است. وزیر شدن کم چیزی نیست، شما هم ماشاءالله لیاقتش را داشتید. اصلا شهرداری نقطه پرتاب است. تو که مهندس هم هستی دیگر نور علی نور است. مبارک است. شنیدهام شهرداری ارومیه بنز شیکی دارد. برو بنشین پشتش به رانندهات بگو بچرخد توی شهر. چراغ قرمزها را برایت سبز کنند. جولان بده پشت بنزت؟ بنز که نباید خاک بخورد عموجان. شنیدهام فقط یک بار استارت خورده است در دوران مدیریت تو آن هم وقتی گل زدیاش و کردی ماشین عروس یک زوج که از یتیمخانه آمده بودند. حقوق 11 هزار و 200 تومانی شهرداری دیگر ارزش این همه جان کندن داشت؟
دارم ناامید میشوم. شهرداری که برود آشغال جمع کند و بیل دستش بگیرد و کت و شلوار تنش نکند که نمیشود شهردار. ای بابا این چه حرفی است آقای شهردار که: من افتخار میکنم بیل دستم بگیرم.
آخرش هم که از شهرداری رفتی. جهاد سازندگی را انتخاب کردی؟ باشد ولی چه فایده که صبح تا شب توی روستاها از این ور به آن ور شوی؟
آخرش هم سپاه را انتخاب کردی؟ آخر آدمی مثل تو که دلش نمیآید بزند توی سر یک بچه چرا باید برود بشود نظامی؟ کشور درگیر جنگ بود؟ ببخشیدها ولی به شما چه ارتباطی داشت؟ شما مهندس مکانیکی از دانشگاه آذرآبادگان. برو مهندسیات را بکن. برو امضای طلایی بگیر. برو زندگیات را بکن. دنیا را بگرد. خمس و مالیاتت را هم بده دیگر پولت حلال است. توی کوچههای این شهر استخوان شتر نمیافتد زمین که کسی بزند توی کلهات. تو برادر من اصلا کارهایت عجیب و غریب است با برادرت و رفیقت 2 تا خمپارهانداز دستتان میگیرید و میروید آبادان؟ آخر این جوری هم مگر میجنگند؟ آبادان محاصره بود که بود تو که بچه آذربایجانی اخوی دنبال شر میگشتی؟ تازه مگر با یک خمپارهانداز میشد حصر آبادان را شکست؟
خوب است دارم خوشحال میشوم. شنیدهام بعد از مدتی کوتاه تیپ مستقل زدهای. خوب است دارم امیدوار میشوم. تیپ 31 عاشورا. میدانم که توی یکی دوتا عملیات رشادت نشان دادهای از خودت. حالا وقت آن است که از این موقعیت استفاده کنی. زمان رشد عمودی است. فرمانده باید یک نعره که میزند یک لشکر آدم بلرزند. آقا مهدی جان کمکم باید یاد بگیری که فرمانده نظامی دیگر نباید دلش برای این و آن بسوزد. ماشین را پر کند از خواربار برود توی دهکورههای اطراف بنشیند با پیرزن پیرمردهای کور و کر اختلاط کند. تو باید اسمت که بیاید همه حساب کار دستشان بیاید. در جنگ هم منطق این است: بکش تا کشته نشوی. دیگر من سر درنمیآورم که چرا به واحدهایت دستور میدهی کانال را دور بزنند تا از روی جنازه سربازان دشمن رد نشوند و بگویی: اینهایی که اینجا افتادهاند هر کدام عزیز یک خانوادهاند! هستند که باشند! دشمن دشمن است! نظامی که چون و چرا نمیکند. تو نظامی بشو نیستی اخوی.
میگویم نظامی بشو نیستی نگو نه! نمیگذاری آن پاسداری را که کوملهها شکنجه کرده بودند و فریاد انتقام سر داده بود، به خط بفرستند چرا که برای انتقام گرفتن به جنگ میرفت. برای یک بسته خرمایی که دور انداختهاند جوش میآوری که: اینها را مردم از روزی بچههایشان میزنند میفرستند جبهه شما آنها را اسراف میکنید؟ آخر فرماندهای که بشقاب و قاشق کثیف سربازش را نیمهشب بشورد و مرتب بگذارد توی سنگرش میشود بهش گفت فرمانده؟! فرماندهای که بنشیند و نقاشیهای بچههای مدرسهای برای رزمندگان را با چسب و قیچی روی مقوا بچسباند و با سوز بگوید: این نقاشیها با ما حرف میزنند واقعا نمونه است! عجیب نیست برای معرفی یک سرباز خاطی به دادگاه نظامی زیر برگهاش اضافه کنی: در ضمن من که فرماندهاش هستم هم یک سیلی بهش زدهام، اگر خلاف قانون بوده است با من هم برخورد شود! واقعا فرماندهای که توی بحبوحه جنگ فرمان 22 مادهای برای نیروهای تحت امرش بنویسد در کجای دنیا دیدهاند؟ فرمانده باید به فکر خودش باشد، چراکه وجود ذیقیمت او جزو ثروتهای ملی است. اگر خدای نکرده به دلیلی ناخوش شد چند روزی تمدد اعصاب و کمیسیون پزشکی و ویلای شمال و سواحل قبرس مفید است نه این که روپوش دکترهای بیمارستان را تنت کنی و با سینه گلوله خورده و کمر ترکش خورده از بیمارستان فرار کنی تا در مرحله دوم عملیات رمضان نیروهایت تنها نمانند و در حین رزم دائم کمرت خم شود از دردی که در سلولهایت میپیچد.

آقای مهدی باکری! من نمیفهمم، واقعا نمیفهمم شما در زندگی دنبال چه بودید؟ چرا این همه رنج، این همه محروم کردن خود از نعمتهای دنیا؟ من یک سؤال از شما دارم آیا شما که این همه برای این مملکت زحمت کشیدی، شمایی که با یک حرکت ارتفاعات رقابیه را آزاد کردی، جزایر مجنون را تصرف کردی و تیپ 31 عاشورا را تا لشکر 31 ارتقا دادی و در رمضان و مسلم و خیبر و بدر آن همه شجاعت به خرج دادی به اندازه نجات دادن پیکر بیجان برادر ارزش نداشتی؟ چرا حاضر نشدی نیروهایت که فقط امکان انتقال یک جنازه را به عقب داشتند جنازه حمید را عقب بیاورند؟ چرا حاضر نشدی اشکت را ببینند؟ بیوفایی نبود؟ من نمیدانم اگر آدمی مثل من در موقعیت تو بود باز هم حاضر بود کاری را بکند که تو کردی؟ تویی که وقتی دیدی دشمن دارد به مجروحان ما تیر خلاص میزند، غیرتت اجازه ترک صحنه را نداد و هر چه به تو دستور فرماندهی دادند که برگرد و هر چه دوست همرزمت احمد کاظمی التماست کرد، برنگشتی تا آن گلوله بدذات آمد و سرت را شکافت و رفتی تا آن سوی زندگی و حتی قایق حامل جنازهات را زدند و سوختند.
آقای مهدی باکری! اگر یقین نداشتم آدمی با گوشت و پوست آدمیزاد معمولی به نام مهدی باکری روز12 فروردین 1333 در میاندوآب به دنیا آمده و به شماره شناسنامه 16 برایش سجل گرفتهاند و آن سجل روز25 اسفند 1363 از نظر ثبت احوال باطل شده است، فکر میکردم همه این حرفها افسانه است و در روزگار ما آدمیزادی مثل شما دیگر یافتشدنی نیست. خط آخر وصیتنامهتان را که میبینم، آرزو میکنم برای من و امثال من شفاعت کنید تا دعایی که خودتان کردید و مستجاب شد برای همه ما مستجاب شود که:
خدایا! مرا پاکیزه بپذیر!
آمبولانسها جیغ می کشند
می روند سرشان را به دیوار بکوبند
پرنده ها خشکشان می زند
می روند تنشان را به لختی سیم ها تسلیم کنند
سگ ها واق واقشان را به سرشان می کشند:
واقعه نزدیک است
دست فرشته ای مقرب می لرزد
خاکستر سیگارش روی موهای تهران می ریزد
تپش قلب در این شهر عادی است
گاهی که تو از خانه بیرون می زنی
با چشم های خواب آلود
و کتانی های سرمه ای
لبخند می زنی
و به مردی فکر می کنی
که شاید منم
نشئه ی صد در صدم،ساقی نود دارد اگر
می خورم؛ در شهرتان یک جرعه حد دارد اگر
ساغر خالی بگیرم باز رو در روی او
روی بر گرداندش پیغام رد دارد اگر
بوسه بر آیات قرآن تا بهشتت می برد
بر لبانش قل هوالله احد دارد اگر
تا که زندان بان تویی بیزارم از آزادی ام
جرم ما را خود بگو حبس ابد دارد اگر
حسرت سر بر سر زانوی تو دارد هنوز
هر کجا خوابیده ای سر بر لحد دارد اگر
واژه ی اول که آمد ماه کامل گشته بود
نام تو در شعر هایم جزر و مد دارد اگر
من به قدر ذوق خود از تو سرودم پس ببخش
این زبان و اکرده گاهی شعر بد دارد اگر
صبحانه شیرداغ دارم ، نان و خرما هم
نان گرم از آن تن ، از لبت شیرین مربا هم
کوه آمده یک دسته زنبق پیشکش کرده
گلپونه ها آورده و یک بوته نعنا هم
تا سینی صبحانه ات بوی خوشی گیرد
بابونه ی بسیار آورده است صحرا هم
برخاستی دیدم لباست موج بر می داشت
طوفان خون انداختی در جان دریا هم
شیرین پس از تو در حصار قصر خود پوسید
در نسخه ی چاپ قدیم خمسه، لیلا هم
حلاج می فرمود : اناالتو ! روی با ما کن
شبلی گلی انداخت زیر پات: با ما هم
پیراهنت یک گوشه افتاده است ، می ترسم
شاید بیفتد در هوس حتی زلیخا هم
امروز با لبخند شیرین تو زیبا شد
درانتظار دیدنت بی تاب، فردا هم
مطالب قدیمی تر »
