آرش شفاعي

صبحانه شیرداغ دارم ، نان و خرما هم

نان گرم از آن تن ، از لبت شیرین مربا هم

کوه آمده یک دسته زنبق پیشکش کرده

گلپونه ها آورده و یک بوته نعنا هم

تا سینی صبحانه ات بوی خوشی گیرد

بابونه ی بسیار آورده است صحرا هم

برخاستی دیدم لباست موج بر می داشت

طوفان خون انداختی در جان دریا هم

شیرین پس از تو در حصار قصر خود پوسید

در نسخه ی چاپ قدیم خمسه، لیلا هم

حلاج می فرمود : اناالتو ! روی با ما کن

شبلی گلی انداخت زیر پات: با ما هم

پیراهنت یک گوشه افتاده است ، می ترسم

شاید بیفتد در هوس حتی زلیخا هم

امروز با لبخند شیرین تو زیبا شد

درانتظار دیدنت بی تاب، فردا هم


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


شب عربی وار بود ، بسته نقاب بنفش  ...خاقانی قصیده ی منطق الطیر

 

شهری روشن بیرون بکش                                                                      

از این پوسته ی چسبنده ی بنفش

انگار بادمجانی را پوست می کنی

 

سرساعت

یاکریم سوالش را بپرسد و برود

آدم ها روی بالکن ها

مثل من به دنبال کسی می گردند

که به شهر خیره می شوند؟

 

گنجشک دوای نفس تنگی بخواهد

از پیرمرد طبقه همکف

که خیره مانده به عکس پسری جوان

 

زنی بر پشت بام

با کبوترهای کوچه ای دیگر

حرف بزند

 

منقار کلاغ همین صفحه را پاره کند

در چشم خواننده ای فرو رود:

مرا از اسطوره ها خواندید که چه؟

فقط می دانم ساکنان این خانه

پایش بیفتد

برادرشان را سر می برند

بی زحمت گور کندنش

 

پوست نکنده

شهر را در ماهی تابه ای بریز

و به خاطر داشته باش

روغن مخصوص سرخ کردن

با روغن مخصوص سالاد

تفاوت دارد


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


تاریخ هزار تکه شده است
و در هرتکه اش
آرایشت را کامل می کنی
که به ملاقات پادشاهی بروی
راهت را می بندم
معشوقه ی معمولی من می مانی

پ ن 1- علی رشوند عزیز چند شعر بنده را در هرانک قرار داده است با تشکر از او این شعرها را اینجا بخوانید

پ ن 2- مرثیه های من برای دوست از دست رفته ام رضا بروسان در سایت وازنا


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


آیا شرایط داوری جوایز ادبی تغییر کرده است؟ به نظر می رسد کم کم باید برای داوری آثار در جوایز ادبی شرایط تازه ای تعیین کرد که بر اساس آن کسی معترض داوری و نتیجه ی آن نشود. یکی از این شرایط ارسال فتوکپی گدرنامه و نیز برگه ی رسمی احراز هویت و عدم سوء پیشینه است.

ماجرا این است که در یکی از جایزه های ادبی- روشن بگویم جایزه ی کتاب سال شعر جوان- کتابی برگزیده شده است که شاعر آن امروز ساکن فرانسه است و همین مساله که چرا جایزه ای که در داخل کشور و با حمایت وزارت ارشاد برگزار می شود و به نام زنده یاد قیصر امین پور است به شاعری ساکن فرانسه اهدا شده است که گویا زیر بعضی بیانیه ها را هم امضا کرده است، اعتراض هایی را برنگیخته است.
اول از همه بنویسم که خانم رجا چمنکار که شاعر مورد اشاره است ، هر موضعی گرفته و هر بیانیه ای را امضا کرده است به خودش مربوط است و قصد من حمایت از موضع گیری سیاسی احتمالی وی نیست. خود شاعر را هم جز یک بار به سلام و علیکی سرد ندیده ام . نهادهای امنیتی و قضایی ما هم کارشان را خوب بلدند و هروقت که نیاز به برخورد با کسی – از جمله یک هنرمند باشد- در اجرای وظایف خود نه اهمال می کنند ، نه تعارف .
نکته ای که در این میان برای من مجهول است این است که آیا در یک جایزه ی ادبی قرار است مواضع، شخصیت ،خوبی و سلامت  نفسانی و مراتب تعهد شاعر مورد قضاوت قرار بگیرد یا متن؟ داوران قرارااست ادبیت یک متن را بررسی کنند یا صلاحیت های شخصیتی صاحب متن را؟ گروهی داوران که کمتر کسی در صلاحیت ادبی آن ها می تواند شک کند از مجموع چند کتاب که به دور نهایی راه یافته اند ، یک کتاب را که دارای مجوز وزارت ارشاد اسلامی بوده است به عنوان بهترین کتاب انتخاب کرده اند. معنی صریح و غیر قابل خدشه ی این انتخاب این است که متن کتاب از نظر ارزش ادبی بیش از بقیه ی کتاب ها بوده است . طبیعی است اگر اعتراضی به این داوری است باید بر مبنای مبانی نقد ادبی باشد نه نقدهای فرامتنی . دبیر و برگزارکننده ی جایزه نیز اگر این انتخاب داوران را بر نمی تافت و اعلام نمی کرد رفتاری غیر حرفه ای انجام داده بود .
برگزیده شدن یک کتاب در یک جایزه ی ادبی ، به معنای تایید همه ی موضع گیری های صاحب آن اثر است ؟ عقل سلیم می گوید چنین نیست پس دلیلی نداشت که وقتی کتابی از نظر گروهی داوران از میان دیگر کتاب ها بهتر است ، اسم او را در موتورهای جستجو ، بجویند و ببینند کجا و درباره ی چه کسی چه حرفی زده است یا فتوکپی گذرنامه اش را مطالبه کنند تا معلوم شود در کدام شهر و کشور زندگی می کند.
همه ی گلایه ی اهل هنر از دخالت بی پروای سیاست در حوزه ی هنر است . به نظر من اگر قرار است عملکرد یک مرکز فرهنگی مورد بررسی قرار گیرد ، بهتر است به جای پنهان شدن پشت دلایلی که کارکرد و ماهیت جایزه های ادبی را زیر سوال می برد، حرفمان را روشن و صریح بزنیم و به طرف مقابل نیز اجازه ی دفاع از خود بدهیم .
 
این یادداشت نخست در خبرآنلاین منتشر شده است
گفت و گوی من با روزنامه تهران امروز را که دوست نازنینم محمدرمضانی فرخانی زحمتش را کشیده بود اینجا بخوانید

نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


(1)

من می شناسم این شوخ چشم را

گره کفنش را محکم کنید

 

پنبه ای را که در بینی اش فرو کرده اند بیرون می کشد

دود سیگارش سرخ می زند

شقیقه اش را می بوسم

پروانه ای را به کوهی کوبیدند

آه نگفت

 

لهجه مان باز می گردد

صدایمان شبیه شیشه های جوان شفاف می شود

شعر می خواند

بی آن که خودنویس ممیزی را مست کند

 

خاک را کنار می زند

ماهی سبک سر

در حوضچه ی کوچکش می لغزد

و ما جدی می شویم

می رویم در مراسمش اشک بریزیم

 

(2)

جل الخالق

این مورچه را ببین که نشسته غروب را تماشا می کند

مثل مردی که از برادر معشوقه اش کتک خورده باشد

 

ابر را ببین

که شعر سپیدی است در دفتر آسمان

و باران

که تنها گور تو را می شوید

 

مرده ای بودی

که در خاک تجزیه نشد

ترکیب شد

با آب و سنگ و درخت

 

(3)

زیر قولت زدی

قرار بود شعری بخوانی

که دهانمان باز بماند

با گورت

دهانمان را بستی

 

(4)

مرگ

زنی است با پیرهن گلدار

و چشم های نگران

وقتی جنینش هنوز تکان می خورد

 

مرگ دختربچه ای است با لباس نارنجی

که همبازی تازه اش

همیشه می سوزد

 

مرگ قماربازی است با دندان های زرد

که برگ ها را روی میز کوبید

و همه سوختیم

 

(5)

سرگذاشتم

بر شانه ی دزدی

که ماشینم را می زد

 

دوستم مرده است

و مامور راهبانی

چشمانش را بسته است


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


بیست و چند سال بود می شناختمش سرکش صریح مهربان و شاعر به معنای درست و دقیقش.

امروز به سادگی از دست دادن یک خاطره ی شیرین که همیشه با توست و ناگهان نیست از دست دادمش . دیگر نیست تا در همه چیز بنگرد و از هر چیز شعری بیرون بکشد.

امروز فهمیدم بهت زدگی یک خبر که اصلاَ اصلاَ باورش نمی کنی یعنی چه امروز فهمییدم معنی از دست رفتن ناگهانی یک دوست یعنی چه و  امروز فهمیدم مرگ شاعر بعنی چه فهمیدم مرگ شاعری مثل رضا بروسان یعنی چه مرگ مردی که به شدیدتری شکل ممکن شاعر بود

رضا! به احترام همه ی سال های دوستی و آشنایی به وداعت می ایستم و از تو متشکرم که کلمات را به عطر شعرت آغشتی و کاش بیشتر می ماندی که شعر کمتر بهانه ی تو را بگیرد

رضا! سفر بهشت شیرینت باد

به الهام سلام ما را برسان

 


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


موهایت را بسته ای

گوشواره هایت می رقصند

و دستی موسیقی کائنات را تنظیم می کند

موهایت را باز می کنی

چهان نوزادی می شود

که در خواب می خندد

 

پ ن: یادداشت "دفتر شعر جوان به مثابه یک نوستالوژی " یادکردی از کنگره های شعر جوان و علی اخگر را اینجا بخوانید

 


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


تلخ بودم آن لب بدذات شیرینم نکرد

میهمان بوسه های پشت پرچینم نکرد

شعر می گفتم برایش باهزاران آرزو

تا دلم را خوش کند یکبار تحسینم نکرد

هفت رنگ شاد در شال سرش پیچیده بود

در سکوت کوچه مان رقصید و  رنگینم نکرد

عید من چشم انتظار یک سلام ساده بود

سال رفت و سربلند از هفتمین سینم نکرد

هرکجا می رفت من یک گوشه محوش  می شدم

آمد و رد شد ولی یک بارنفرینم نکرد

زلف چین واچین او از دست دور افتاده است

از سر خود وا نکرد و راهی چینم نکرد

 رد شد و  در دست هایم پرتقالی تازه دید

اعتنا هرگز به انگشتان خونینم نکرد

 

عهد کرد آخر کمی پیشم بماند بعد گفت

شعرهایت را بده یک روز می بینم ؛ ندید


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


نگاهم کرد: می دانم شدی آخر دچار من
قرار ما ولی این شد، نباشی بیقرار من

کمی خندید؛ شعرت سخت عریان است و می ترسم
نمی خواهم تمام شهر باشد رازدار من

اگر چه آشکارا گفته بودم  دام افکندم
چرا گنجشکک بسیار گویی شد شکار من؟

در این بازار ،شاعر پیشه ی افسرده بسیار است
که این جنس خراب اصلاً نمی آید به کار من

نگاه نیم مستش در نگاهم بود و  خود می گفت
نمی بخشد گناه عشق را پروردگار من

به من پرهیز می آموخت ، من هم خوب می خواندم
لبش از بوسه خواهی می تپد پرهیزکار من

غمش را باز پوشید و سکوتش را به دوش انداخت
خطی افتاد بر پیشانیش ، رفت از کنار من


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


گربه

خوابیده

روی پاهایت

خر خر کرختش

سرش را که بخارانی

 

از زیر میز

خانه ی همسایه

از تمام جغرافیا

ویز ویز موش ها می لغزد

گربه

کاسه ی شیرش را می لیسد

 

گربه ای را می شناسم

که فقط شیر می گیرد


نویسنده : آرش شفاعی - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  



لینک صفحه


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo