عید از تب شب، بانگ سحوری می گفت

از نو شدنی سخت ضروری می گفت

تقویم جدید را تورق کردم

از سیصد و شصت و پنج دوری می گفت

 

دریا دریا چکیده بود از کف تو

آتش آتش سوختگان تف تو

در موسیقی ات چه شربتی ریخته ای

چون کوه سماع می کند با دف تو

 

پیغام دهد کسی به یارم لطفاً

یک لحظه بیا بشین کنارم لطفاً

بوسیدن تو نفس به شعرم می داد

حالا خود من نفس ندارم، لطفاً...