از حوصله‌ی روسری اش باد که سر رفت

اوضاع جهان باز لب مرز خطر رفت

 

او آمد و در کوچه‌ی ما ولوله افتاد

او در زد و یک ان نفس کوبه‌ی در رفت

 

چشمش، سر زلفش که نشسته است بر ابروش

بسیار ستم بر من ازاین  چند نفر رفت

 

چون ماهی بی تابی از تنگ برون جست

آن راز که از زیر زبان همه در رفت

 

تکثیر جنون مساله اصلی ما شد

وقتی که از این خانه به آن خانه خبر رفت

 

رقصید گلی در وسط معرکه‌ی باد

لرزید درختی و در آغوش تبر رفت

 

شهر از نفسش گرم شد آن صبح که آمد

مست از قدمش جاده شد آن شب که سفر رفت

 

برگشت به سوی من و در را پس از آن بست

نطق قلمم کور شد و واژه هدر رفت