گفتند بارگاه تو خون شد - مناره سوخت

دستی که بود عرش خدا را اشاره سوخت

گفتند سکر مجلس کروبیان شکست

بال فرشتگان مقرب دوباره سوخت

آن فرصت لطیف تماشا- چه سود - رفت

آن قامت رشید تشیع - چه چاره - سوخت

آهی وزید و شعله ی خورشید سرد شد

آتش گرفت ماه و صدای ستاره سوخت

سرما دوید در تن گلبرگهای ترد

برقامت درخت نشاط بهاره سوخت

امیدمان برای رسیدن به بیکران

چون ماهی گرفته ز دریا کناره سوخت

گل ابتدای قصه به تاراج باد رفت

خون گشت خار و خس دل سنگین خاره سوخت

چشمم د رامتداد افقهای دوردست

در انتظار آمدن آن سواره سوخت