دوتارت می زند آتش به دلهای زمستانی

تب سرماست می لرزم - مقامت را مگردانی

درونم شمس تبریزی پریشانموی می رقصد

درونم سکر مولاناست در اوج غزلخوانی

نسیمی می وزد از صبح نیشابور در جانم

نسیمی سرد همچون نیمه شبهای مزینانی

نمی دانم چه می خواهم بگویم سخت حیرانم

ولی غم نیست می دانم تو می دانی تو می خوانی

تو از اشراق این بیخود شدنها قصه ها داری

بزن جانم به تنگ آمد از این مضراب طولانی

شکایت با خدا کن نه مرادم دادی از عشقش

نه مانده ذوق شعری بعد از او نه دین نه ايمانی

لبالب مانده ام از بغضهای سر به مهر امشب

بزن دیگر به سیم آخر ای پیر خراسانی