غزل این روزها چه نازی دارد تا بر کاغذ جاری شود .. چه کنیم جز  نازکشیدن ...؟

ترانه گفت : برقصم به روی لبهایت؟

ستاره گفت: بتابم بر اوج شبهایت ؟

بهار گفت بیایم به ابر امر کنم

زلال لطف بپاشد به سوز تبهایت؟

اجازه هست بمیریم اگر دل تو گرفت

و نقل شعر بپاشیم بر طربهایت؟

چه رعد و برق بهارانه ای پس از باران

دل رحیم تو و آن به آن غضبهایت

چه وقت می رسد آن خوش حساب امر کند

بیا و باز بگیر از لبم طلبهایت

به شعر من نظر اندازد و بفرماید

پسندآمده در خاطرم ادبهایت

عجیب نیست اگر سحر می کنی با شعر

منم دلیل نجیب همه عجب هایت