کلافه بودیم از بوی جوراب سربازان . نیمی از قطار در اشغال آنها بود. در کوپه ی خودمان را قفل کردیم و تا خود صبح لطیفه گفتیم , ادای هم را در آوردیم و  از ته دل خندیدیم.وقتی می خواستم به دستشویی بروم سربازی را دیدم که به تاریکی خیره شده بود و شانه هایش می لرزید