تا حالا شده یک دفعه یاد آدمی بیفتید که سالهاست به یادش نبوده اید؟ دیشب خواب یکی از همکلاسی هایم را دیدم . خواستم از او بنویسم فقط برای این که به خودم یادآوری کنم هنوز به یاد دوستانم هستم و اگر از یادشان غفلت کرده ام باید این غفلت را جبران کرد.

سال ١٣٧٠بود(فکر کنم) کلاس دوم دبیرستان بودیم. دبیرستان غیر انتفاعی امام رضای مشهد درست پشت ساختمانی که بعدها محل کارم شد: روزنامه ی قدس.

ما (من و بابک عطار و سعید حسینی راد و سینا حق نیا) از دبیرستان سجاد آمده بودیم امام رضا و آن آخر کلاس کنار هم می نشستیم ؛ جمعی بودیم همدل و صمیمی و البته شلوغ .

توی همان کلاس ردیف سوم دوتا از بچه ها کنار هم می نشستند و آن ها هم با هم صمیمی شده بودند: هومن و جمال.

هومن پسر خوشگلی بود ولی به اندازه ی سیصدتا پسربچه شر بود. همه ی معلمها از دستش به امان بودند. وقتی می خندید چشمهایش تنگ می شد. سبیل نازکی پشت لبش بود و یادم است بچه ی خوش لباسی هم بود. آن سال وقتی امتحانات آخر سال را دادیم خبر تکان دهنده ای شنیدیم. هومن به همراه پدر و عمویش توی یک تصادف رانندگی کشته شده بود.

شنیدم که شدت تصادف به حدی بوده است که ماشین آتش گرفته بوده و جسد هومن سوخته بوده است. مرگ آن همکلاسی شیطان و خندان تکانم داد. برایش شعر گفته بودم . توی مراسم هفتمش رفتم  بهشت رضای مشهد و جلوی خانواده اش خواندم و بعدها شعر توی جوانان امروز ( که سهیل محمودی عزیز مسوول صفحه ی ادبی اش بود) به اسم هومن چاپ شد.

کنار هومن ؛ جمال می نشست. موهای مشکی و چهره ی گندمگونی داشت. مشکی موهایش مشکی ترین سیاهیی بود که همه ی عمرم دیدم. توی بچه های کلاس پرپشت ترین سبیلها را داشت . درسش خیلی عالی نبود  ولی گاهی شگفت زده مان می کرد . مثلاً از درسی که همه نمره ی کم آورده بودند یک دفعه ٢٠ می شد.

سال سوم را که تمام کردیم تغییر رشته داد . می خواست آقای دکتر شود پس رفت رشته ی تجربی و ما دیگر کلاس چهارم را از هم جدا شدیم.  یکی دوسال بعد بابک عطار گفت که برای جمال حادثه ای رخ داده است. او هم تصادف کرده بود و کاملاً فلج شده بود. بچه ها می خواستند بروند دیدنش . من نرفتم . نمی توانستم .اگر می رفتم به هم می ریختم . نمی دانم خودخواهانه بود نرفتنم یا نه ولی می دانستم نمی توانم به او کمکی کنم و بعداً شنیدم که روحیه ی بدی داشته است.

دیشب خوابش را دیدم . توی همان کلاس دوم ریاضی نشسته بودیم . هومن هم بود و او هم و بقیه ی بچه ها . کلاس ادبیات بود  و آقای اسحاقیان ( که این روزها خبر کتاب هایش را در سایت آتی بان  می خوانم) درس می داد. جمال سالم بود - هومن هنوز می خندید و دست تقدیر مرا از دوستانم جدا نکرده بود. چرا همیشه روزگار گذشته اینقدر حسرت آفرین است؟