لرزه ای در رگم افتاده که خشتی تو چقدر

ارگ متروکه شدی- خاک سرشتی تو چقدر

صبح  و شب با قلم هرز و دواتی بی رنگ

بر تن خاک روان "هیچ" نوشتی تو چقدر

باد شد حاصل یک عمر عرقریزانت

بذر پوسیده در این بادیه کشتی تو چقدر

تو همان پیرزن دوک به دستی اما

نخ تابیده به این حوصله رشتی تو چقدر

از تماشای جوانی خودم بیزارم

دخترم مسخره ام کرد که زشتی تو چقدر

تو قرار است که دربان جهنم باشی

ذکر خاصان چه کنی؟ فکر بهشتی تو چقدر؟!

جامه از سنگ به تن کن که نلرزی هرگز

ارگ من! خام مشو  این همه خشتی تو چقدر