سال ها پیش دوستی داشتم که اسمش فرهاد جعفری بود- لابد خیلی از شما او را بعدها شناختید با کافه پیانویی که نوشت و گرد و خاکی به پاکرد - این نامه را خطاب به او نوشتم اگر چه می دانم که معمولاً نوشته هایی را که دوست ندارد نمی خواند یا خودش را به نخواندن می زند.

دوست سابق من جناب آقای فرهاد جعفری زید عزه

سلام علیکم

در ابتدا دگردیسی فرخنده ی شما از یک لیبرال دموکرات خوش تیپ به توجیه گر وضع موجود را به شما تبریک می گویم. به یاد دارید که من و شما به عنوان دو دوستدار ادبیات همشهری سوابق مشترک و خاطراتی ارزنده داریم که بالاخره به خط پایان رسیده است . امروز پرونده ی این دوستی طولانی را یک طرفه می بندم و می دانم که شما هم چندان به دوستی من علاقه ای نداشته و ندارید . امروز بخواهیم و نخواهیم ما در دو سوی خط ممیزی هستیم که جامعه ی ما را به دو بخش تقسیم کرده است.

این خط ممیز فراتر از دوگانه ی موسوی و احمدی نژاد است .دعوای اهل سیاست پایان می یابد ( حتی اگرهم ادامه داشته باشد خیلی وقت ها به خودشان مربوط است) . کما اینکه من نیز با وجود این که مهندس میر حسین موسوی  را شایسته ی ریاست جمهوری ایران می دانم و می دانستم به او و هیچ کس - به عنوان و در حد یک شهروند عادی- چک سفید نداده بودم و نمی دهم و حق انتقاد از اشتباهات سیاسی او را برای خود محفوظ می دانم.

روزی که برادرم با صدایی متعجب زنگ زد و گفت شما وظیفه ی سینه چاکی برای آقای احمدی نژاد را برعهده گرفته اید به او گفتم که این حق هر کسی است که از هر نامزدی که دوست دارد دفاع کند و در طرفه العینی از چهره ی مغضوب به دوست جانی خبرگزاری فارس و ایرنا و بقیه ی دوستان تبدیل شود . بعدها هم بدون اینکه شما بفهمید و اصلاً نیازی باشد که بفهمید از این استدلال گروهی که چه راحت و ارزان فرهاد را خریده اند انتقاد کردم و گفتم که من او را می شناسم و او اهل خریده شدن و خریدن نیست . گیرم که کرم متفاوت بودن گاهی او را در حد خسته کننده ای تنفرآور می کند اما ...!

این روزها نوشته های این دوست سابق اما رنگی از توجیه قدرت حاکم، بی اعتنایی به مردم و نخوت گرفته است که این برایم قابل تحمل نبود. فرهاد جعفری حق دارد به اندازه ی یک دختر دبیرستانی ذوق زده شیفته ی محمود احمدی نژاد باشد و خبط ها و خطاهای او را نبیند اما حق ندارد با نیشخند زدن به مردمی که احساس تحقیر شدن  دارند صدای گلوله را نشنود ، گاز اشک آور را در ریه های جوانان این سرزمین ( حتی اگر به نظرش بی دلیل و  بی اندازه احساساتی شده باشند ) حس نکند و در برابر سیل بازداشت ها و بی خبری ها سکوت کند و به جای آن وظیفه ی ناتمام عباسعلی کدخدایی و صادق محصولی را  ادامه دهد. حق ندارد خشونت را در چهره ی تمام عیارش نبیند و لبخند زنان احساس کند که با پیروزی پرشکوهی  ایران  را آباد کرده است .

کاندیدای انصراف داده ی مجلس پنجم!

همانقدر که شما مدعی حقی هستید که از شما در انتخابات آن سال تلف شد ( چگونگی اش را از هر زبان به شکلی شنیدیم ) بسیاری از مردم ایران ( که از نظر شما و محمود احمدی نژاد اقلیت هستند) مدعی حقی هستند که از آن ها تلف شده است . برای اثبات این حق گروهی  هتک حرمت شده اند ، خون هایی بر زمین ریخته است و عده ای در  ناکجا آباد بازداشت هستند . دوگانه ای که من از آن حرف می زنم این جا نمود یافته است . شما با تبختر از رئیس جمهور افسانه ای خود حرف می زنید و به خونها و جانهای رفته نیشخند می زنید .  حسی که طرفداران آقای محمدرضا فاکر به شما منتقل می کردند را به یادآورید  و کلاه لیبرال دموکراسی خودتان را بالاتر بگذارید.

نویسنده ی رمان پرفروش کافه پیانو!

من نمی خواهم رمان شما را پس بدهم چون به این کار اعتقادی ندارم اما این حق را به عنوان یک حق مدنی برای گروهی  که از رنگ به رنگ شدن های هر روزه ی شما  عصبانی هستند به رسمیت می شناسم . شما که از من مدنی تر هستید چرا با دندانهای به هم فشرده می نویسید کافه پیانو کار خودش را کرده است؟

دوست سابقم!

جواب این نامه ی دورادور به سرانجام چندین ایمیل بی پاسخی که قبل تر ها برایتان فرستادم دچار خواهد شد اما به این هم فکر کنید که روزی گل گیسو از شما بپرسد روزی که صدای گلوله ها می آمد تو در کدام سو ایستاده بودی؟

 

پی نوشت: در پست های قبلی کامنتهای حاوی اهانت و اتهام را برای آشنا شدن خوانندگان با نظرات همه ی خوانندگان ( به جز یک مورد که به افراد توهین آشکار شده بود) حذف نکردم. در این پست هر کامنتی که در آن توهین به طرف خطاب این نامه شده باشد حذف خواهم کرد.