می کشم ؛ اما نه از اندوه و شادی می کشم

این نفس را هم – به مرگ خود- زیادی می کشم

مشت می کوبم بر ین درهای فولاد و سکوت

پنجه بر دیوارهای انفرادی می کشم



شعرهای سربلندم حسرتی مفلوک شد

واژه هایم بر زمین پاشید، دستم پوک شد

خوانده بودم خوک های مزرعه آدم شدند

من ولی آن آدمی هستم که روزی خوک شد



دربساطم هرچه گشتم غیرآهی سرد نیست

در مشامم غیر گند مایعاتی زرد نیست

همنشین روزهایم ماده موشی کور بود

چند روزی می شود حتی همان نامرد- نیست



باز با تاریکی بی مرگ خلوت کرده ام

لحظه هایم را به " هیچ " و " پوچ" قسمت کرده ام

اتفاقات شگفت آور برایم مرده اند

از همین حالا به رنگ مرگ عادت کرده ام



گاه می گویم که : هی من! لااقل دادی بکش

روی این دیوار طرح برج آزادی بکش

گاه می گویم که چون بدکاره های تازه کار

بس که لذت می بری از درد فریادی بکش



گاه می گویم که می دانی سرانجام تو چیست

پس اهمیت ندارد شکل اعدام تو چیست

مطمئن هستم که از خاطر به کلی برده اند

بازجوهای تمام این جهان- نام تو چیست



مطمئن هستم نفس های زیادی می کشم

مطئن هستم ولی گه گاه دادی می کشم

تا بفهمم پشت این تابوت دنیا زنده است

پنجه بر دیوارهای انفرادی می کشم