شیراز بودیم هفته ی قبل ، بیست و چهارمین دوره ی شب های شعر عاشورا. روزهای شیرینی بود . درود بر همت حاج احد ده بزرگی و خاندان فرهنگ پرور " فرهنگ"؛ همچنین یاد باد روزهای قشنگی که در کنار بچه های شاعر شهرهای مختلف کشور بودیم.

در شب اول برنامه ، من شعر بلندی خواندم که با موضوع برنامه که ارتباط حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) بود؛ مرتبط بود.

این شعر را برای یادداشت لحظه های خوب شیراز در بهمن ١٣٨٨ در این جا هم می نویسم:

کروبیان! زمان فغان است

اینک به سمت مرگ روان است

می بینمش چو ماه دو هفته

در آسمان تفته ، عیان است

می بینمش چه گیسوی شوخی

شب در رگان باد وزان است

می بینمش رشید تر از کوه

در این کویر بی ضربان است

راز بهار سبز همیشه

ناز شکوفه های جوان است

پیشانی اش نشانه ی اسلام

لبهاش جلوه گاه اذان است

هر واژه اش درخشش شعری است

انگار کن علی(ع) به بیان است

سنگین و سخت می رود - از چیست؟

بسیار تشنه است ، از آن است

فریاد زد :جماعت کوفی!

اینک کسی برابرتان است

آن نور دیدگان محمد(ص)

این مرد زخم خورده همان است

دنیایتان تجارت پستی است

دین شما تمام دکان است

ما نزد این جماعت ناچیز

ذلت کشیم؟ این چه گمان است؟

افسوس نسل هند جگر خوار

همرتبه با امام زمان است

دردا گواه  این ستم سخت

قاضی القضات شیخ فلان است

باید چه کرد؟ این چه زمین است

باید  چه گفت؟ این چه زمان است

برکت فقط نزول ملخ هاست

تکثیر سکته و سرطان است

کوچک ترین گناه دراین عصر

شرب شراب در رمضان است

او می رود صبور ، سرافراز

عالم تمام در هیجان است

غوغا فتاده عرش برین را

جبریل نیز دل نگران است

حوا به عرش مویه کنان بین

عذرای پاک موی کنان است

موسی زبان گرفته به کنجی

عیسی مسیح در خلجان است

می بینمش به قله رسیده

این لحظه اوج کار جهان است

این سو حسین (ع) مانده و آن سو

بسیار تیرها به کمان است

کروبیان! به درد بنالید

اینک ، زمان، زمان فغان است