شبها خواب خرگوشی را می‌دیدم که می‌آمد با دندان‌هایش مغز مرا بجود. دندانهایش عین دندان بابام بود. از توی دهنش بیرون زده بود و لب پایینی‌اش را فشار می‌داد ولی دندان‌های خرگوش مثل بابای من زرد نبود. سفید بود و تیز. خرگوشه که می‌آمد به خوابم به خودم می‌شاشیدم. می‌دانستم تا مغزم را با دندان‌هایش نتراشد و بعد تف نکند بیرون ول کن نیست. صاف نگاه کردم تو چشم‌هایش. دستم را گرفت توی دستش. سیگارش را چسباند به پشت دستم دادی زدم انگار یک نفر دارد مغزم را می‌تراشد و تف می‌کند بیرون.  پوستم داشت می‌سوخت و درد می‌پیچید توی تمام تنم. دستم را ول کرد.

این بخشی از داستان خرگوش خاکستری است که در شماره ی تازه ی نشریه ی الکترونیکی جن و پری منتشر شده و برای خواندنش  اینجا را کلیک کنید