انگشت شصتش را فرو کرد توی گودی بالای نارنگی درشتی که از وسط پلاستیک میوه ها انتخاب کرده بود. نارنگی را با پوست نصف کرد و نصفش را گرفت جلوی شهرام.

دستت درد نکنه نمی خورم.

ناز نکن .

شهرام نارنگی نصف را گرفت و پوستش را جدا کرد و درسته گذاشت توی دهنش.

دیوونه خفه می شی همه شو کردی تو دهنت.

خفه؟ بشم بهتره از این وضع نکبتی.

حسن خواجه یکی یکی پره های نارنگی را از هم جدا کرد و چید جلوی خودش روی پلاستیکی که پهن کرده بود روی زمین . یکی از پره ها را برداشت و گذاشت توی دهنش .

چته ؟ خیلی شاکی هستی . از دیروز که اومدی توی نختم. ما رو می خوان ببرن  پخ پخ تو شاکی شدی؟

شهرام که هنوز نارنگی را درست قورت نداده بود گفت:مقر اومدم. از دست خودم کلافه ام .

مقر اومدی که اینجایی وگرنه هنوز داشتن دهنت رو اسفالت می کردن.

واسه بچه ها که سخنرانی می کردم  نمی دونستم به این زودی وا می دم تو چی شد که اومدی ؟

صدای خرناس " سید جعفر " دوباره پیچید توی سلول . دراز کشیده بود وسط سلول و زیرپوش پر از لکه اش رفته بود بالا. پشم های دور نافش که یکی در میان سفید و سیاه بود زده بود بیرون . موها دور نافش حلقه زده بودند ولی روی پهلوهای کلفتش خبری از مو نبود.

حسن خواجه  تخم های ریز نارنگی را تف کرد توی مشتش و گفت:عاشق یکی شدم بهم پا نداد نامرد . زد به سرم رفتم خونه اش کارم رو کردم بعد هم خفه اش کردم.

شهرام به جلو خم شد برگشت و توی چشم های حسن خواجه خیره شد و گفت:خفه اش کردی؟ چرا؟

نکبتی هرچی بهش گفتم می میرم واست هی گفت شوهرم شوهرم.

شهرام چیزی نگفت . سرش را تکیه داد به دیوار سلول و به سید جعفر خیره شد که توی خواب زیرپوشش را می کشید پایین تا لختی پهلوهایش را بپوشاند.

سفید سفید بود .چادر عربی می پوشید . چشماش رو سیاه می کرد و وقتی راه می رفت دلت آب می شد. بهش زنگ زدم گفتم دلم واسه اش رفته. یک مشت اراجیف گفت . هی از شوهرش گفت. رفتم دم خونه شون گفتم منیپه بذار دو دقیقه حرفم رو بزنم . لباس خونه تنش بود . ماه شده بود.شانس که نداشتیم  از در خونه شون زدم بیرون یک دیوونه واستاده بود با کاسه اش ، از این مو پخ پخی های کثیف ، آش می خواست . زدم تو سینه اش افتاد زمین . اون هم همه جا رو پر کرده بود که حسن خواجه فلان جا منو زده . این شد که عدل اومدن سراغم آخر سر هم مقر اومدم.

حسن خواجه پوست نارنگی ها را جمع کرد توی پلاستیک و سرش را گره زد و گذاشت کنار دستش. رفت نشست جلوی شهرام و گفت: نمی خواستم بکشمش به ابوالفضل. گفتم که دلم رفته بود براش . داد می زد هی . روسری شو کردم تو دهنش که وسط کار خرابش نکنه . تموم که شد دیدم یخه تنش . نتونستم ولش کنم  . همون تن یخش رو گرفته بودم بغلم.

شهرام چیزی نگفت . سرش را گرفت بین دستهایش و شقیقه هایش را فشار داد. 

 سید جعفر خرناسی کشید . حسن خواجه برگشت طرفش داد زد : هو...سید ...سرما می خوری پهلوهات لخنه.

بلند شد پتویی برداشت و انداخت روی سید جعفر.

باورت می شه این رو با بیست کیلو تریاک گرفتن؟

شهرام گفت: اون بد بخت چه گناهی داشت؟

حسن خواجه گفت: کی؟

شهرام چیزی نگفت . بلند شد و روزنامه ای را از زیر بالشش کشید بیرون و شروع کرد به خواندنش.

این داستان درسایت هشتاد