چند شب پیش درست همان ساعتی که برزیلی ها داشتند ، تیم ملی پر افتخار ما را کیسه گل می کردند رفته بودم به جلسه نقد و بررسی مجموعه ی شعری که در یکی از کافه ها برگزار شده بود.

راستش چون تا به جال جلسه ی نقد کافه ای نرفته بودم حداقل برای خودم جالب بود که بروم ببینم این جلسه های نقدی را که یک جماعت دور یک میز می نشینند و درباره ی شعر به قول ما مشهدی ها " چخ چخ " می کنند!

از همان اول هم تصمیم گرفتم یک کلمه حرف نزنم و جلسه را زیر نظر بگیرم و حرف ها و واکنش ها را . جلسه ، نقد کتاب خانم لیلاکردبچه بود و شاعر هم گوشه ای نشسته بود و  به حرف ها گوش می داد.

چیزی که برایم بیش از همه جالب بود این بود که ما - شاید همه مان از جمله احتمالاً خود من وقتی در جلسه ای به عنوان منتقد حرف زده ام - تا چه حد در نقد شعر - و در حالت کلی تر ادبیات- اصرار داریم که دیدگاه های مان مطلقاً درست است و شاعر را بخاطر دور بودن از دیدگاه های ما به شدت محکوم می کنیم ( شدیدتر از وزیر شعار حتی!)

دوستانی که در آن نشست صحبت کردند ، منتقدان باسواد و مسلطی بودند منتها بدون این که خودشان متوجه باشند می خواستند دیدگاه های شعری خود را تحت لعاب " مدرنیسم " به خورد شاعر بدهند و چنان حرف می زدند که گویی نظراتی که آن ها به صحت ان رسیده اند لحظاتی قبل از آسمان نازل شده و نمی توان از آن ها تخطی کرد.

خانم محترمی که سیگار و نقدشان در هم تنیده شده بود جایی فرمودند وقتی فروغ چهل سال پیش می گوید زندگی یعنی زنی که با زنبیل از خیابانی دراز می گذرد من توقع دارم توی شعر شاعر امروز چرخ خرید را ببینم که انسان امروز از آن استفاده می کند!

به هرحال هرکس آزاد است دیدگاهی در ادبیات داشته باشد و از آن دفاع کند اما بعید می دانم خود نظریه پردازان نقد ادبی به اندازه ی نسخه های بدل داخلی شان ، در دفاع از دیدگاه های خود این گونه متعصبانه و هجومی دفاع کنند.