عذاب

چون ماه گرفتگی مادر زاد با من است

از بشقابم  ناله ی گوسفندی می شنوم

که : هنوز مادینه ای را به زیر نیاورده ام- مرا نکشید

و شعرهایم را به دور می ریزم

به خاطر دخترکی که دفترمشقش پر شده

از رختخواب بر می خیزم

 لباس می پوشم

و به نوزادی فکر می کنم

که در افریقا تلف شد ثانیه ای پیش