گاهی شب ها

از خواب می پرم

خودم را می بینم

که سال هاست چیزی نمی گوید

و خیره شده است به تاریکی

 

دست می گذارم روی شانه اش

عکسی را نشان می دهد

که لبخند تو را از کودکی ات

کشانده است

کنار آینه شمعدان خانه

 

گاهی شب ها

وقتی خیره ام به تاریکی

خودم را می بینم

که سال هاست

چیزی نمی گوید