سالی دیگر به انتها رسیده است و شور بهار در جان هاست. این روزها و روزهای پیش رو ، همه در مستی مقدم بهاری دیگر شور دیگری دارند. دهه ی هشتاد شمسی با رویدادهای شگفت آور و تاثیرگذارش در سراشیبی پایان است . سال جدید را به همه ی دوستان دور و نزدیکم، به شاعران و اهل ادب و به همه ی خوانندگان بزرگوار این وبلاگ تبریک می گویم.

امیدوارم دهه ی نود ، آغاز رهایی دل ها و تن ها از بند همه ی قید و بندهای شیطانی و فرعونی و سرآغاز رسیدن حقیقی انسان به مراتب تعالی و بهار امسال، بهار پیروزی و شادی برای همه ی ما و شما باشد.

با غزلی تازه به همه ی شما درود می فرستم .

 

شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم

شور تحریر"بنان" را، پنجه ی "شهناز" هم

 

شب که شد سکر تمنای تو بیرون می زند

از خم سربسته و از شیشه های باز هم

 

شب که شد آوازی از دیوان شمس الدین خوش است

دست و پا یاری کند، رقصی شلنگ انداز هم

 

باید امشب از حصارتنگ تهران وارهی

نشئه ی قونیه باشی، تشنه ی شیراز هم

 

تا سحر مشغول باشی با معمایی لطیف

ممکن است آیا که با من لطف دارد، ناز هم؟

 

روزهای آخر اسفند مستم کرده است

گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم

 

خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم ولی

نام تو تکرار می شد در صدای ساز هم

 

مستی نامت عجب عقل از سرم انداخته

چون نمی ترسم من از این شهر پرسرباز هم

 

صبح آمد باید از یاد تو برخیزم ببخش

آفتاب آمد تو را از من بگیرد باز هم