نمی گم تو رفاقت کم گذاشتی

به جمع دشمنام پیوسته بودی

ولی لحن کلامت حرف می زد

مشخص بود از من خسته بودی

 

غزال دشت های وحشی دور!

غزل های منُ دلگیر دیدی

نگاه عیب پوشت بسته شد باز

من ُ سرشاز از تقصیر دیدی

 

به من گفتی که ما آدم بزرگیم

نباید بچه شیم و دل ببندیم

یه شب باید اسیر بغض باشیم

یه روز باید به کارامون بخندیم

 

منم دیگه نباید بچه باشم

تصور می کنم دیگه شده م مرد

به جز واگویه ی یک شعر غمگین

چه کاری می شه بعد رفتنت کرد؟