نگاهم کرد: می دانم شدی آخر دچار من
قرار ما ولی این شد، نباشی بیقرار من

کمی خندید؛ شعرت سخت عریان است و می ترسم
نمی خواهم تمام شهر باشد رازدار من

اگر چه آشکارا گفته بودم  دام افکندم
چرا گنجشکک بسیار گویی شد شکار من؟

در این بازار ،شاعر پیشه ی افسرده بسیار است
که این جنس خراب اصلاً نمی آید به کار من

نگاه نیم مستش در نگاهم بود و  خود می گفت
نمی بخشد گناه عشق را پروردگار من

به من پرهیز می آموخت ، من هم خوب می خواندم
لبش از بوسه خواهی می تپد پرهیزکار من

غمش را باز پوشید و سکوتش را به دوش انداخت
خطی افتاد بر پیشانیش ، رفت از کنار من