تلخ بودم آن لب بدذات شیرینم نکرد

میهمان بوسه های پشت پرچینم نکرد

شعر می گفتم برایش باهزاران آرزو

تا دلم را خوش کند یکبار تحسینم نکرد

هفت رنگ شاد در شال سرش پیچیده بود

در سکوت کوچه مان رقصید و  رنگینم نکرد

عید من چشم انتظار یک سلام ساده بود

سال رفت و سربلند از هفتمین سینم نکرد

هرکجا می رفت من یک گوشه محوش  می شدم

آمد و رد شد ولی یک بارنفرینم نکرد

زلف چین واچین او از دست دور افتاده است

از سر خود وا نکرد و راهی چینم نکرد

 رد شد و  در دست هایم پرتقالی تازه دید

اعتنا هرگز به انگشتان خونینم نکرد

 

عهد کرد آخر کمی پیشم بماند بعد گفت

شعرهایت را بده یک روز می بینم ؛ ندید