شب عربی وار بود ، بسته نقاب بنفش  ...خاقانی قصیده ی منطق الطیر

 

شهری روشن بیرون بکش                                                                      

از این پوسته ی چسبنده ی بنفش

انگار بادمجانی را پوست می کنی

 

سرساعت

یاکریم سوالش را بپرسد و برود

آدم ها روی بالکن ها

مثل من به دنبال کسی می گردند

که به شهر خیره می شوند؟

 

گنجشک دوای نفس تنگی بخواهد

از پیرمرد طبقه همکف

که خیره مانده به عکس پسری جوان

 

زنی بر پشت بام

با کبوترهای کوچه ای دیگر

حرف بزند

 

منقار کلاغ همین صفحه را پاره کند

در چشم خواننده ای فرو رود:

مرا از اسطوره ها خواندید که چه؟

فقط می دانم ساکنان این خانه

پایش بیفتد

برادرشان را سر می برند

بی زحمت گور کندنش

 

پوست نکنده

شهر را در ماهی تابه ای بریز

و به خاطر داشته باش

روغن مخصوص سرخ کردن

با روغن مخصوص سالاد

تفاوت دارد