آمبولانسها جیغ می کشند

می روند سرشان را به دیوار بکوبند

پرنده ها خشکشان می زند

می روند تنشان را به لختی سیم ها تسلیم کنند

سگ ها واق واقشان را به سرشان می کشند:

واقعه نزدیک است

دست فرشته ای مقرب می لرزد

خاکستر سیگارش روی موهای تهران می ریزد

تپش قلب در این شهر عادی است

گاهی که تو از خانه بیرون می زنی

با چشم های خواب آلود

و کتانی های سرمه ای

لبخند می زنی

و به مردی فکر می کنی

که شاید منم