وای برمن! تا نظر بر این و آن انداختی

هر کجا رفتی دلی را در گمان انداختی

آمدی سنگین و رنگین بعد هم رفتی ولی

شور بد مستانگی ها را به جان انداختی

تا کمان ابرویت درگیر نازی تازه شد

باز گنجشک دلی از آسمان انداختی

در حیاط خانه ات گل های نو می کاشتی

موعد نوروز را یاد جهان انداختی

پرده تا برداشتی از نوبهار قامتت

دیگر از تقویم ها فصل خزان  انداختی

شب شد و از آسمان چشمک برایت می زدند

تا نگاهی هم به آن بیچارگان انداختی

شعرهای تازه ام آتش به پا خواهند کرد

بوسه هایم را اگر چه از دهان انداختی

صاحب چندین کتاب شعر بودم پیش از این

خنده ای کردی مرا هم از زبان انداختی

 

نظر لطف دوستان در اینجا و ااینجا