اين رباعيها حاصل چندسال پيش است كه البته شايد بعضيهايش را پيشتر اين جا وآنجا خوانده باشم...به هر روي مي نويسمشان و منتظر نظر گاه دوستان هستم

لبريز گلاب مي شود چشمانت

كم گريه كن آب مي شود چشمانت

برتربت من كه بگذري اشك مريز

حيف است خراب مي شود چشمانت

 

هرجاكه شدم جزتونمي ديدم هيچ

جزنكهت تو گلي نبوييدم هيچ

يك لحظه ي پيش از چه صحبت كردي؟

من محو تو بودم ونفهميدم هيچ

 

مجنون همه فرياد كجايي ليلا

آواره درانديشه كه اي چرخ!چرا؟

دلتنگ تر از غريب و عاشق كس نيست

عاشق كه غريب مي شود واويلا

 

خنديد قيامتي به پاشد انگار

روح از قفس بدن رهاشد انگار

لبخند كه مي زند به خود مي گويم

پروانه اي از گلي جدا شد انگار

 

گهگاه تو هم ستاره مي باري يا...؟!

آيا همه شب تو نيز بيداري يا...؟!

تاچند نگاه...لكنت...شرم...سكوت

حرفي بزن آي دوستم داري يا...؟!

 

ازپيش مراست سال وماهي بدتر

افتاده ام از چاه به چاهي بدتر

اين حال تقاص چه گناهي است مگر؟

عاشق شده ام ازاين گناهي بدتر!؟

 

سبزچمن و آبي باران هستي

سرتاقدمت همه بهاران هستي

خورشيد شروع مي شوداز چشمت

آري تو تجسم خراسان هستي

 

بي نوش لبت دچار نيشم برگرد

آزرده ي بيگانه و خويشم برگرد

يك لحظه ي پيش گرچه رفتي اما

تنگ است دلم نرفته پيشم برگرد