زمستان های پر سوزی است در من ، دختر خورشید!

که تابستان تو بر برف هایم شعله می پاشید

 

حلول شعر در انگشت هایم منجمد می شد

و بر موهای من برف تمام سال می بارید

 

بدون چشم تو تکلیف من تاریک روشن بود

فقط ابهام واضح بود؛ در قطعیت تردید

 

صدای پای بهمن در دلم یعنی که اینک عشق

بیا اسفند در آتش بیندازیم آنک عید

 

به انگشتم جسارت دادی و خوش ذوقی اش گل کرد

به لب هایم شهامت  دادی ، آتش از لبانت چید

 

مرا یاد شب موی تو و دست خودم انداخت

تب انگشت های باد ،رقص گیسوان بید

 

چنانم اتفاق واقعاً افتاده ! نا ممکن!

که گویی باز می گردم پس از صد سال از تبعید

 

این لینک هم خواندنی است- پیشنهادهای شاعران برای نمایشگاه / نظرات را هم بخوانید که نیشی به ما زده اند!

شعری از من در سایت خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)