می خواستم آشفته نباشد حرکاتم

وارد شد و لرزید ستون فقراتم

وارد شد وجان کاملاً از کالبدم رفت  

داده است ولی وعده ی یک بوسه، نجاتم

با نذر و نیازم  اگر از راه می آمد

از دست نمی رفت حساب صلواتم

این شدت شیرین ، هیجان در رگم انداخت

در چای چه ها ریخته ای جای نباتم؟

اینقدر مشو خیره به ساعت مچی‌ات، باز

بنشین نفسی شعر بخوان ، مست صداتم

دروازه ی آغاز تمام کلماتی

من پنجره ی بسته ی آن سوی حیاتم

شرمنده ام از این همه احساس نگفته

تا شعر شود، دست ببر در کلماتم