نشسته ام

در اتوبوسي به مقصد بيست وچهار ساعت ديگر

در صندلي جلو

حلقه هاي خاكستري دود در هم مي لولند

وزني دشنام مي راتد

كه ده سال آزگار

بوي غليظ اشنو ويژه را

عاشق بود

پسزكي افليج

بيقرار است تاعروسش

-كه حسرت پسران شهري بود-

 

نشسته ام در اتوبوسي تا دورادور

ودلم

براي تو تنگ است...

 

البته كار تازه اي نبود كه مي بخشيد