چندی پیش گفت و گویی با خبرگزاری فارس انجام دادم که البته چگونگی آن خودش قصه ای دارد که بماند.

بخش هایی از این گفت و گو را در این جا می آورم و متن کاملش را می توانید در ادامه مطلب بخوانید:

- اولین شعری که من آن را شنیدم و تحت تأثیر آن قرار گرفتم و بعد به این نتیجه رسیدم که باید زبان شعر آدم عوض شود و نگاه امروزی داشته باشد شعر «زمستان» از اخوان بود

-یادم هست  اولین شبی که سیدحسن حسینی را دیدیم وقتی دور آن مرحوم جمع شدیم ایشان بحث این که شعر بخواند نبود، شدیداً نقد اجتماعی می‌کرد و به گروهی از شاعران که هم‌چنان به حوزه هنری در آن سال‌ها می‌رفتند حمله می‌کرد

-یک دلیلی که نسل ما پروای نقد کردن را نداشت شناختن انسان‌هایی مثل سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور بود

-آدم‌هایی مثل سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور سال‌ها در محاق بودند و هیچ میدانی به ایشان داده نمی‌شد! این آدم‌ها بعد از مرگشان خیلی جاها ایشان را تحویل گرفتند و بالا بالا بردند، نشان به آن نشان که خیلی از کسانی که اتفاقاً بعداً میراث‌داری کردند و برای سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور مرثیه‌سرایی کردند و حتی اشک ریختند همان آدم‌هایی بودند که این‌ها را از فضاهای ادبی بیرون بردند، آن‌قدر تلاش کردند تا آن فضاهایی که این آدم‌ها دارند در آن نفس می‌کشند از ایشان بگیرند!

-فضایی مثل سروش نوجوان برای نسل ما بیشتر از یک مجله بود. یعنی این نبود که فضا یک جایی باشد شعرتان را بفرستید و کار بشود سروش نوجوان به ما دید می‌داد. یک فضایی بود که ما را با یک سری مفهوم‌ها در ادبیات آشنا می‌کرد و یک سری در حقیقت کادرسازی و جریان‌سازی برای ادبیات نسل بعدش کرد یعنی شما اگر بروید دوره‌های سروش نوجوان را ببینید از آدم‌هایی که شعر فرستادند که فقط در حد این که شعر شما رسید یا به نامه شما پاسخ داده شد یا این که کارهایشان به اندازه تجربه‌های در راه چاپ شد و بیشتر مطرح شد این‌ها یک نسلی هستند که آن زمان داشتند کم‌کم تربیت می‌شدند و دوستانی همه هنر خودشان را به کار گرفتند که سروش نوجوان را تعطیل کنند! سروش نوجوان را تعطیل کردند و حتی بر جنازه سروش نوجوان هم رحم نکردند و از پا نایستادند


 

آرش شفاعی یکی از شاعران جوان این مرز و بوم است که علاوه بر شاعری به روزنامه‌نگاری و نقد نیز شهره است، با او راجع به چگونه شاعر شدنش و فضای ادبی مشهد در سال‌های نوجوانی و جوانی‌اش به گفت‌وگو نشستیم.

شفاعی علاوه بر فعالیت‌های ادبی‌اش در مشهد به سال‌هایی که برای نشریات مختلف من جمله سروش نوجوان مطلب می‌فرستاده و در کنگره شعر جوان دفتر شعر جوان با حضور قیصر امین‌پور و سیدحسن حسینی و ... شرکت می‌کرده است سخن‌های جالبی عنوان نموده است.

 

 گفت‌وگوی مفصل حسین قرایی با آرش شفاعی را می‌خوانیم؛

 

جناب شفاعی! متولد چه سالی هستید؟

من متولد بهمن 1354 هستم.

 

در کدام شهر ایران؟

مشهد.

کجای مشهد؟

 

آن سالی که من به دنیا آمدم در خانه پدربزرگ مادری‌ام زندگی می‌کردیم در احمد‌آباد.

 

احمد‌آباد از لحاظ جغرافیایی کجای مشهد قرار دارد؟

دقیقش را نمی‌دانم ولی از جاهای خوب مشهد بود و حدود سال‌های شصت و شصت و یک داشتیم خانه می‌ساختیم، خانه خودمان که کامل شد به بلوار سجاد مشهد رفتیم.

 

خانه خودمان یعنی چه یک کم دقیق‌تر صحبت می‌فرمایید؟

 

چون قبل از این که به مشهد بیاییم پدر و مادرم در فردوس زندگی می‌کردند و در آن جا معلم بودند.

 

پدر و مادرتان هر دو معلم بودند؟

بله.

معلم ادبیات بودند؟

نه! پدرم معلم جغرافیا بود و مادرم معلم فیزیک.

 

 

* پدرم شاگرد و همراه دکتر شریعتی بود

 

این دو بزرگوار شما را به شعر گفتن و فضاهای ادبی ترغیب می‌کردند؟

ترغیب به این معنی که مستقیم بخواهند چیزی به ما بگویند نه ولی به هر حال فضای خانه ما جوری بود که من کتاب‌های شعر و رمان را می‌خواندم چرا که پدرم در دانشکده‌شان شاگرد دکتر بود.

 

کدام دکتر؟

دکتر علی شریعتی.

 

چه سال‌هایی جناب شفاعی؟

قبل از انقلاب

 

فکر کنم دانشکده فردوسی مشهد بودند؟

بله، دانشجوی جغرافیا بود ولی کلاس‌های دکتر شریعتی در دانشکده ادبیات دانشکده مشهد جوری بود که همه رشته‌های آن دانشگاه شرکت می‌کردند و آن سال‌هایی که دکتر شریعتی برای نمایش معروف ابوذر آمده بودند پدر من هم به همراه ایشان آمده بودند و جزء دست‌اندرکاران نمایش بودند.

 

پس با این شرایط پدر شما یک کتابخانه غنی داشته است؟

بله، هم پدرم و هم مادرم. مادر حقیقت تمام مجموعه شعرهای خوب قبل از انقلاب و رمان‌های قبل از انقلاب و بعضی از آثار خیلی خوب ترجمه و تألیفی در حوزه‌های نظریه‌پردازی و نقد ادبی و علوم اجتماعی و ... را ما از همان ابتدا در خانه داشتیم و همان موقع می‌خواندم، حتی یک سری از کتاب‌های خیلی خوب مادر من را ساواک ریخته بود و برده بود!

 

یعنی پدر و مادر شما جزء مبارزین و انقلابیون بودند؟

بله، به هر حال هر کس که در آن زمان دانشجو بود، آن جا تحت نظر بود. البته بعدا پدر و مادرم در آموزش و پرورش فردوس استخدام شدند و  اوایل انقلاب پدر و مادرم به مشهد منتقل شدند و تا زمانی که خانه ما آماده شد در خانه مادربزرگم زندگی می‌کردیم.

 

 

* خودم هم نمی‌دانم چطور علاقمند شدم شعر بگویم

 

جو خانواده فرهنگی شما چگونه بود؟ فقط شما در خانواده شاعر بودید؟ از رویه شاعر شدن خودتان بیشتر برایمان بفرمایید.

واقعا خود من هم نمی‌دانم که چی شد علاقمند شدم که شعر بگویم منتها من در آن سال‌های دوم و سوم راهنمایی که بودم یک چیزهایی می‌گفتم تا این که یک سالی گذشت و من کارهایی را گفتم و تحت تاثیر زبان‌های قدیمی بود و شاید نگاه سستی هم بود.

 

و گاهی اوقات شعر گفتن‌های ابتدایی شاید یک تقلیدی از شاعران دیگر هم باشد؟

بله، اولین شعری که من آن را شنیدم و تحت تأثیر آن قرار گرفتم و بعد به این نتیجه رسیدم که باید زبان شعر آدم عوض شود و نگاه امروزی داشته باشد شعر «زمستان» از اخوان بود.

 

 

* زبان اخوان ثالث بیشترین تاثیر را روی من داشت

 

آقای شفاعی! با همان برداشت و تفسیر اجتماعی این شعرها را می‌خواندید یا نه به صورت تفریحی و لذت بردن؟

در آن زمان بیشترین چیز روی من تأثیر داشت، زبان اخوان بود.

 

که حماسه در آن موج می‌زند.

زبانی که می‌گویم به هر حال یک زبان محکمی بود و فخامتی که من ذاتا به آن علاقه‌مند بودم همراه بود، ضمن این که تصاویرش نو بود و حسی که ما از زمستان‌های خراسان و مشهد داشتیم را منتقل می‌کرد و شعری بود از لحاظ معنایی هم انسان را تحت تاثیر قرار بود، بعد از آن سپهری، فروغ فرخزاد و احمد شاملو و دیگران را می‌خواندم و این نگرش که باید زبان شعر آدم عوض شود در من به وجود آورد و من کم‌کم شعر می‌گفتم و از همان زمان هم اندک‌اندک این شعرها را به نشریات تهران می‌فرستادم.

 

 

* هم در گردون شعر داشتم هم در اطلاعات هفتگی و جوانان!

 

مثلا چه نشریه‌هایی؟

همه جور نشریه‌ای، شاید برای شما جالب باشد که بگویم من آن زمان شعر چاپ شده در گردون هم دارم در اطلاعات هفتگی هم دارم یا در جوانان هم دارم، مثلا آن نشریه جوانان خیلی در شناخته شدن من تأثیرگذار بود، جوانان امروز یک نشریه‌ای بود که سهیل محمودی مسئولش بود. یک صفحه‌ای به نام «خلوت انس» داشت که تقریبا تمام کسانی که شاعران جوان کشور بودند عملا همه از همه جای کشور کار می‌فرستادند من هم یک دانش‌آموز دبیرستانی بودم و کار می‌فرستادم و پراکنده کارهایم آن جا چاپ می‌شد.

 

 

* اسمم را شنیده بودند ولی خودم را ندیده بودند

کارهای شاعران دیگر کشور هم چاپ می‌شد، آن جا جایی بود که اسم شاعران دیگر را هم می‌شنیدیم و کارهای همدیگر را می‌خواندیم و تبادل تجربیاتی می‌شد و بعدا در فضای دانش‌آموزشی هم وارد شدم و کارهایم را فرستادم و آن جا کارهایم مطرح شد؛ جوری بود که بعد از چند سالی که من وارد جلسات شعر مشهد یا دانش‌آموزی شده بودم، اغلب آن‌هایی که در آن جلسات حضور داشتند با اسم من آشنا بودند منتها هیچ کدام من را ندیده بودند! مثلا من یادم است جلسه اول که به حوزه هنری مشهد برای شعر خواندن رفتم. آقای محمدکاظم کاظمی، آن روز مسئولیت جلسه را به عهده داشت بعد از من پرسید: «اسم شما چیست؟» من گفتم: «آرش شفاعی» بعد کاظمی گفت: «پس آرش شفاعی، که ما این قدر دنبالش هستیم ببینیم کیه تویی؟» گفتم: «بله، منم!» به هر حال در محیط ادبی مشهد خیلی زود من پذیرفته شدم.

 

چه کسانی برای شناساندن آرش شفاعی، مؤثر بودند؟

به هر حال در آن زمان در مشهد دوستانی که جلسات را می‌گرداند و تأثیرگذار بودند مثلا اگر بخواهم نام ببرم باید از آقای مصطفی محدثی‌خراسانی نام ببرم که خیلی ایشان به من لطف داشت و معمولا برای شعرخوانی من را به جاهای مختلف می‌فرستاد، در مراسم‌های مختلف من را مطرح می‌کرد و به من فضا می‌داد، آقای کاظمی همین جور، در فضاهای دیگر مثل فضاهای مطبوعاتی، آن زمان در مشهد روزنامه خراسان که فضای کمتری داشت منتها روزنامه قدس و توس خیلی به شعر جوان‌ترها اهمیت می‌دادند، در روزنامه‌ قدس علیرضا سپاهی‌لائین بود و کارهایم را آنجا چاپ می‌کرد. در روزنامه‌ توس هم آقای محمد رمضانی فرخانی مسئولیت صفحه ادبی را داشت و گاهی از ما کار چاپ می‌کرد و به ما لطف داشت.

 

جناب شفاهی! شما وقتی به حوزه هنری مشهد پا گذاشتید، کم‌کم با سلمان هراتی، قیصر امین‌پور و سیدحسن حسینی و طیف شاعران انقلاب آشنا شدید؟

من قبل از این که وارد این فضا شوم، آشنا بودم یعنی در خلوت خودم هم جریان‌های شعر انقلاب را به صورت کامل خوانده بودم و هم جریان‌های شعر به  اصطلاح بعد و قبل از نیما، یعنی زمان که وارد این فضا شدم کاملاً این فضاها را می‌شناختم، ضمن این که یاد‌آوری کنم در دهه هفتاد، من جزو شاعران اولین دوره‌های دفتر شعر جوان هم بودم، که آن زمان من شعر فرستاده بودم کنگره این دوستان هم برگزار شد و من به شعر جوان آن سال آمدم.

 

اولین دوره شعر جوان منظورتان هست؟

در کنگره شعر جوان شرکت کردم ولی یادم نیست چندمین دوره‌اش بود منتها در آن فضا که حضور پیدا کردم باعث شد با آدم‌هایی مثل مرحوم سیدحسن حسینی، مرحوم قیصر امین‌پور، ساعد باقری، سهیل محمودی و فاطمه راکعی آشنا شدم و یک ارتباطات این چنینی هم ایجاد شد، خیلی برای ما در آن موقع این جور کنگره‌ها مهم بود توجه به این که نسل ما رسانه‌های آن چنانی نداشت و صدایش شنیده نمی‌شد آن فضا باعث می‌شد که ما با شاعرانی را که به عنوان شاعران موفق و مرجع آرزو داشتیم با ایشان آشنا شویم، آشنا شویم و لذت ببریم.

 

* تضارب آرا در بین شاعران انقلاب هم زیاد بود!/ سیدحسن حسینی در نقدهایش کاملاً بی‌پروا بود

 

 

فکر کنم که آن زمان وفاق بین شاعران انقلاب اسلامی بیشتر و محکم‌تر بود و این همه تضارب آرا وجود نداشت؟

 

نه اتفاقاً آن زمان هم تضارب آرا زیاد بود! من یادم هست ما اولین شبی که سیدحسن حسینی را دیدیم وقتی دور آن مرحوم جمع شدیم ایشان بحث این که شعر بخواند نبود، شدیداً نقد اجتماعی می‌کرد و به گروهی از شاعران که هم‌چنان به حوزه هنری در آن سال‌ها می‌رفت حمله می‌کرد یعنی این‌جوری نبود که آن‌ زمان همه چیز مهربانانه و گل و بلبل باشد! به خصوص آدمی مثل سیدحسن حسینی در نقدهایش کاملاً بی‌پروا بود و این هم که آدمی مثل حسینی به ما اعتماد داشت و در همان دیدار اول شروع می‌کرد به نقد اجتماعی کردن و تند حرف زدن که این خود به ما یک اعتماد به نفسی می‌داد، یک دلیلی که نسل ما پروای نقد کردن را نداشت شناختن انسان‌هایی مثل سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور بود.

 

* کسانی برای سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور اشک ریختند که در انزوای آنان موثر بودند

 

 

پس تضارب آرا آن زمان هم بود؟

بله، فضا آن زمان تند هم بود و یک مسئله این هست که مثلاً آدم‌هایی مثل سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور سال‌ها در محاق بودند و هیچ میدانی به ایشان داده نمی‌شد! این آدم‌ها بعد از مرگشان خیلی جاها ایشان را تحویل گرفتند و بالا بالا بردند، نشان به آن نشان که خیلی از کسانی که اتفاقاً بعداً میراث‌داری کردند و برای سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور مرثیه‌سرایی کردند و حتی اشک ریختند همان آدم‌هایی بودند که این‌ها را از فضاهای ادبی بیرون بردند، آن‌قدر تلاش کردند تا آن فضاهایی که این آدم‌ها دارند در آن نفس می‌کشند از ایشان بگیرند!

 

 

* سروش نوجوان فقط یک مجله نبود بلکه مکانی برای کادرسازی ادبیات بود

 

 

حالا جالب است بیشترین افرادی که برای خودشان کسی شدند و سری میان سرها هستند بیشترشان از شاگردان مرحوم امین‌پور و حسینی‌اند، یعنی شما اگر دقت بفرمایید، جایی مثل سروش نوجوان، یک پایگاه عظیم فکری است یعنی اگر بگویم جبهه‌ فکری شعر انقلاب اسلامی بوده بیراه نگفتیم؟

این را هم من بگویم که واقعاً فضایی مثل سروش نوجوان برای نسل ما بیشتر از یک مجله بود. یعنی این نبود که فضا یک جایی باشد شعرتان را بفرستید و کار بشود سروش نوجوان به ما دید می‌داد. یک فضایی بود که ما را با یک سری مفهوم‌ها در ادبیات آشنا می‌کرد و یک سری در حقیقت کادرسازی و جریان‌سازی برای ادبیات نسل بعدش کرد یعنی شما اگر بروید دوره‌های سروش نوجوان را ببینید از آدم‌هایی که شعر فرستادند که فقط در حد این که شعر شما رسید یا به نامه شما پاسخ داده شد یا این که کارهایشان به اندازه تجربه‌های در راه چاپ شد و بیشتر مطرح شد این‌ها یک نسلی هستند که آن زمان داشتند کم‌کم تربیت می‌شدند و دوستانی همه هنر خودشان را به کار گرفتند که سروش نوجوان را تعطیل کنند! سروش نوجوان را تعطیل کردند و حتی بر جنازه سروش نوجوان هم رحم نکردند و از پا نایستادند. کارهای این‌چنینی اثر داشت، سروش نوجوان و یا مثلاً ساعد باقری در رادیو یک شنبه‌ها بعداز ظهر نیم ساعت یا یک ساعت راجع به شعر جوان صحبت می‌کرد واقعاً این‌ها فضاهای محدودی بود که شعر جوان آن موقع می‌توانست در آن فضاها نفس بکشد!

 

 

* بعید است دیگر امثال سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور تکرار شوند

 

 

آقای شفاعی! الان افرادی مثل قیصر امین‌پور داریم که هم یک نگاه تشکیلاتی داشته باشد و هم یک نگاه عمیق فکری فرهنگی انقلابی داشته باشد؟ خوب شما بهتر می‌دانید که چپ‌ها می‌گوید امین‌پور برای ماست، راستی‌ها هم می‌گوید برای ماست و در حقیقت امین‌پور برای برای انقلاب بود و ورای همه این‌ها بود. می‌شود یک جایی مثل سروش نوجوان ایجاد کرد یا مثلاً جایی را داریم که 200 شاعر در طول 10 سال پرورش داده باشد؟ اصلاً می‌شود کار این‌چنینی برای شعر انقلاب کرد؟

ان‌شاءالله که همیشه می‌شود و آدم‌ باید همیشه امید داشته باشد منتها بعضی از آدم‌‌ها تکرارناپذیرند یعنی شما نمی‌توانید این را کتمان کنید که آدم‌هایی مثل سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور آدم‌های یکه‌ای بودند، من بعید می‌دانم آدم‌هایی با آن جامعیت و مانعیت و آن تعهد و آن تعلقشان به مجموعه انقلاب تکرار بشوند. حالا ان‌شاءالله که بشوند و این جوری هم نیست که ما بگوییم این در بسته شده و کسی از این در وارد نمی‌شود. در این بضاعت موجودی که ما داریم من فکر می‌کنم این قدر فضا دو قطبی شده است و آدم‌ها یااین طرفی یا آن طرفی شده‌اند که رسیدن به یک اجماع و یک کسی که بتواند برای همه یکسان دلسوزی کند خیلی بعید است!

 

همان تضارب‌آرایی که من گفتم می‌خواستم به این جا برسم، حالا چه جذابیتی در سروش نوجوان وجود داشت که که مثلاً آقای آرش شفاعی می‌‌گویید و از خراسان به خیابان مطهری می‌آمد و یا حتی برای این نشریه نامه نوشت و شعر می‌فرستاد؟

جذابیت عمده‌اش این بود که سروش نوجوان نمی‌خواست ما را هدایت کند و نصحیت کند و به ما درس زندگی بیاموزد و از موضع بالاتری و بزرگ‌تری با ما حرف بزند بلکه یک رفیق بود برای ما. از دغدغه‌های ما می‌گفت ما دوست داشتیم به ادبیات به معنی محضش به معنی زنده‌اش بپردازیم و این فضا جای دیگر نبود.

 

 

* نقد اشعار شاعران جوان روی نوار کاست

 

اصلاً صفحه‌های اولی که ما در سروش نوجوان باز می‌کردیم (البته شما از ما بزرگ‌تر هستید) سال‌های هشتاد و هشتاد و یک را ما می‌گرفتیم و یک یادداشتی به نام (حرف‌های خودمانی) داشت که گاهی اوقات قیصر امین‌پور می‌نوشت و گاهی اوقات افراد دیگر یعنی دقیقاً با این شروع می‌خواست با جوانان و نوجوانان طرح دوستی بریزد.

بله، به هر حال آن آدم‌ها دیدگاه‌های نویی داشتند، فرم عرضه آن دیدگاه‌های نو هم هنرمندانه بود، شما ممکن است آدم هنرمندی باشید ولی در عرضه آن قدر فرم شما کهنه و تکراری باشد که جذاب نباشد منتها سروش نوجوان همه این چیزها را داشت و بدون این که مدعی باشد و بخواهد شعارش را بدهد.

کادرسازی می‌کرد یعنی داشت می‌گشت و حواسش بود، استعدادها و آدم‌های اهل ادبیات و آدم‌های درست ادبیات را پیدا می‌کرد، این کاری بود که در دفتر شعر جوان هم انجام می‌شد، دفتر شعر جوان آن زمان امکانات بسیار محدودی داشت چون تقریباً آدم‌هایی مثل قیصر امین‌پور و ساعد باقری و سیدحسن حسینی و محمدرضا عبدالملکیان و محمدی نیکو این طیفی که در دفتر شعر جوان بودند واقعاً دستشان جایی بند نبود منتها چیزی که برای ما خیلی جذاب بود ما به دفتر شعر جوان شعر می‌فرستادیم و سالی یکی دوبار هم اتفاق می‌افتاد، دفتر شعر جوان نواری می‌فرستاد که نقد شعرهای جوانان شاعر بود که مثلاً قیصر آن نقد را انجام می‌داد، مثلاً شفاعی در مشهد، یکی در فارس یکی در تبریز، یکی در شیراز و... و می‌گفت؛ مثلاً آرش شفاعی شعر شما به دست ما رسید اینجای شعرت خوب بود، این قسمتش بد بود باید این کلمه را عوض کنی، عملاً این اتفاق که می‌افتاد اولاً یک اعتماد به نفسی خیلی زیادی به ما می‌داد و ما می‌گفتیم که شعر ما را دارد قیصر امین‌پور می‌خواند و ایشان دارد راجع به شعر ما نظر می‌دهد پس ما این ظرفیت راداریم که توجه آدمی مثل قیصر امین‌‌پور را هم جلب کند. بعد قیصر عملاً به یک نکاتی دقت می‌کرد و یک نکاتی را برجسته می‌کرد که در شعر من هم بود و در شعر 10 نفر دیگر هم این نکته وجود داشت و به درد 10 نفر دیگر هم می‌خورد ضمن این که عملاً این یک فضایی بود که ما بچه‌های شهرستان‌های دیگر را می‌شناختیم.

 

آقای شفاعی! شما تا چه سالی مشهد تشریف داشتید؟

تا سال 82 مشهد بودم.

 

علاوه بر کار شاعری شما یک روزنامه نگار حرفه‌ای هم به شمار می‌روید. آن‌ سال‌ها هم به روزنامه‌نگاری می‌پرداختید؟

من در تمام دوران دانشجویی‌ام برای روزنامه قدس مطلب می‌دادم.

 

دانشجوی کجا بودید؟

 

من دانشگاه آزاد درس می‌خواندم.

 

رشته‌تان چه بود؟

برق.

 

از کار روزنامه‌نگار‌ی‌تان بگویید؟

من در تمام دوره دانشجویی‌ام برای روزنامه قدس مطلب می‌دادم مطالبی راجع به نقد شعر و غیره. سال 78 بود که من ازدواج کردم و درسم هم داشت تمام می‌شد و بیکار هم بودم همان سال ما با دوستان مشهدی داشتیم به کنگره شعر دفاع مقدس می‌رفتیم. در راه آقای «مجید نظافت»- که از دوستان شاعر مشهدی است و در روزنامه قدس مسئولیتی داشتند - گفت که یک تغییر و تحولاتی می‌خواهد در روزنامه انجام شود و برای گروه ادب و هنر به یک فردی احتیاج داریم که آن‌جا کار کند شما می‌آیی؟ گفتم:‌بله، و وقتی که به مشهد برگشتیم از آن سال من مشغول به کار شدم و یک سالی طول کشید تا به صورت نیروی رسمی روزنامه قرار گرفتیم از سال هفتاد و نه نیروی رسمی روزنامه قدس هستم ضمن اینکه چند سالی هم در روزنامه جام‌جم کار می‌کردم.

 

تا آن موقع هم مجموعه شعر چاپ نکرده بودید؟

نه، من سال هشتاد و سه اولین مجموعه‌ام را چاپ کردم.

 

اسم اولین مجموعه‌تان چه بود؟

«تا فراسوی رفتن».

 

استقبال «تا فراسوی رفتن» چه‌طور بود؟

اصلاً به بحث استقبال نرسید و نفهمیدم چند تا چاپ شد. از سری کتاب‌هایی بود که قرار بود به همت بنیاد حفظ نشر و ارزش‌های دفاع مقدس چاپ شود یکی از این دوستان ما ناشر بود و ما گفتیم ایشان کتاب را چاپ کرد و عملاً به جایی نرسید که خوب چاپ شود و خوب توزیع شود.

 

اسم دومین کتاب شما چی بود؟

«تهران شبیه هر شب دیگر سیاه بود» مجموعه‌ای بود که سوره‌ مهر چاپ کرد و به هر حال می‌شد پشت این کتاب ایستاد. که جدیداً چاپ دومش منتشر شد.

 

شهریوری تو که پر غزل است دیگر؟

بله این کار برای بعداً است.

 

یعنی «شهریوری تو» سومین کتابتان می‌شود؟

نه، من بعد از «تهران شبیه هر شب دیگر سیاه بود» یک مجموعه دیگری با انتشارات صریر چاپ کردم به اسم «تکه‌های سرب در دهانم». بعد سال هشتاد و هشت یک مجموعه‌ای با انتشارات شعر جوان چاپ کردم به نام «جمعه، خیابان ولی عصر» که این کتاب مجموعه شعرهای سپید و سینمایی من بود که در عرض یکسال به چاپ دوم رسید و در جایزه شعر نیما و شعر شیراز نامزد شد و رتبه آورد و استقبال نسبتاً خوبی از آن شد، «شهریوری تو»‌ در حقیقت کار پنجم می‌شود و «در حد مرگ» هم جدیداً چاپ شده است.

 

چند وقت است چاپ شده است؟

یک ماهی است که چاپ شده.

 

 

* در جشنواره شعر حج اول شدم و به مکه رفتم

 

باز هم در روزنامه قدس مشغول شدید؟

بله، سال 82 دو اتفاق مهمی که برای من افتاد این بود که یک جایزه شعری برگزار شد و سال‌های بعدش برگزار نشد. جایزه‌ای با عنوان «شعر حج» که داوران آن جایزه، قیصر امین‌پور و ساعد باقریو چنین شاعرانی بودند و آن سال من در جایزه شعر حج اول شدم.

 

پس به حج مشرف شدید؟

رفتم حج که یک کتاب هم از خاطرات سفر حجم چاپ کردم و سوره مهر منتشر کرده که کتاب نثر من آن است به نام «سنگ در سرزمین آیینه‌ها».

 

شما در حوزه نقد ادبی هم فرد فعالی هستید، چرا نقدهایتان را چاپ نمی‌کنید؟

در فکرش هستم ولی فعلاً فرصتش نشده است که این مطالب را جمع کنم و کتابش کنم من هم در زمینه نقد آثار داستان و هم شعر کار کردم شعر شاعران جوان و پیشکسوت یک مطالبی نوشتم و فعلاً امکانش فراهم نشده است.

 

بیشتر کدام یک از شاعران بعد از انقلاب را موفق‌ و سرآمد می‌دانید؟

دقیق سؤالتان را متوجه نمی‌شوم، منظورتان دقیقاً چیست؟ در چه حوزه‌ای؟ من فکر می‌کنم که به هر حال سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور یک کلاس دیگری بین شاعران بعد از انقلاب دارند. منتها آدم‌های خیلی زیاد دیگری هم هستند که می‌توان به عنوان شاعران خوب ایشان را در نظر گرفت. نه فقط در این جناح در شعر، من در کلیت شعر را می‌گویم. مثلاً شعر سپید با همه نحله‌هایش را باید ببینیم.

 

منظور من هم با همه نحله‌ها بود!

به نظر من اگر فقط شعر انقلاب منظورتان باشد من فقط قیصر امین‌پور را می‌گویم ولی در مجموع اسم‌هایی که از این دوره به دوره‌های بعد به عنوان شاعر خوب کم نداریم. چند نفری هستند.

 

شما در کلاس‌های قیصر امین‌پور هم حاضر می‌شدید؟

نه، سر کلاس‌های دانشگاهی او نمی‌رفتم منتها این دوره‌هایی که دفتر شعر جوان برگزار می‌کرد شرکت می‌کردم.

 

منظورتان کلاس‌های ادبیات معاصر ایشان است؟

بله، سر آن کلاس‌ها بودم.

 

* در مقابل قیصر امین‌پور فکر نمی‌کردید با آدم فاضلی طرف هستید!

 

دوست ندارید یک ذره از شیوه‌های تدریس قیصر برایمان صحیت کنید؟

- شیوه درس گفتن قیصر این گونه نبود که شما احساس کنید با یک آدم فاضلی طرف هستید که باید به حرف او گوش دهید. اگرچه که آدم فاضلی بود و باید به حرف او گوش می‌دادی منتها می‌خواهم بگویم این حس را ایجاد نمی‌کرد یعنی همیشه و به خصوص آن کلاس‌هایی که ما می‌رفتیم چون کلاس‌های رسمی دانشگاهی نبود و به هر حال فضا یک کمی بازتر بود باب مطالب تعاملی باز بود، من یادم هست یک بار سر کلاس او بحث «نیما» بود و چون از شعر مشروطیت به شعر نیما رسیده بود داشت نیما را درس می‌داد و خیلی از نیما تعریف می‌کرد و من ضد نظر قیصر صحبت کردم و گفتم به نظر من خیلی جاها منتقدان و شیفتگان نیما هستند که دارند مباحثی مطرح می‌کنند (خلاصه مفصل بحثی باز شد و قیصر پاسخ می‌داد) و او آدم جامع‌الاطرافی بود و خوب می‌دانست و هر کسی در هر فضایی می‌توانست یک چیزی از او بیاموزد به هر حال بُرد کرده بود.

 

اگر از شما بخواهیم که به عنوان حسن ختام یک بیت یا یک غزلی از خودتان برایمان بخوانید با کدام شعرتان غزل خداحافظی را در این مصاحبه می‌خوانید؟

الان یک بیت در ذهنم می‌آید منتها اصراری ندارم که این کار خوبی است؛ «رفت چوپانی کند پیش شعیب/ عشق موسی را کلیم‌الله کرد».