حسين اسرافيلي از جريان هاي شعر معاصر مي گويد
 
images/20041209/IMG.jpg


روزنامه ی جام جم-پنج شنبه 19 آذر ماه 1383
15:08

نسخه قابل چاپ ارسال کنید

پيدايش گرايش هاي جديد در عرصه شعر معاصر، همواره مخالفان و موافقاني داشته است. با حسين اسرافيلي ، شاعر معاصر در گفتگويي از اين منظر هم سخن شديم و او به تفصيل ديدگاه هاي خود را درباره برخي از اين گرايش ها بيان کرد.
وي در اين گفتگو تصريح مي کند، بسياري از حرکتها ازجمله تلاش براي تهي کردن شعر امروز از معنا و محتوا، حرکت خزنده اي در راستاي هدفهاي سياسي بلندمدت است.


مهمترين ويژگي و امتياز شعر فارسي ازجمله شعر معاصر ما چيست؟
شعر تنها مقوله اي است که در تمام زمانها و باوجود همه پديده هاي اجتماعي، هويت خود را حفظ کرده و اين هنر، تنها هنري در سرزمين ماست که باوجود تغيير در شکلها و ساختار بيروني ، ماهيتا تغيير نکرده است.
خود اين حفظ هويت و تابع شرايط زمان نبودن ، از نظر من ارزشي است که در پديده هاي هنري مشرق زمين و ايران بيشتر موجود است.
در ادبيات فارسي ، تغيير شکل با تغيير هويت همراه نيست. به عنوان مثال ، ارزشهاي انساني والا و ارزشمند از زمان گاتهاي اوستا يا کتيبه هاي حاجي بابا در شعرهاي قديمي حتي پيش از اسلام تا زمان حال در شعر ما جريان داشته است.
اين شعر، ساختارهاي متعدد بيروني و فرمها و قالبهاي فراواني را به خود ديده است ، اما از همان ابتدا و بعدها با تلفيق تفکر ايراني و اسلامي و بخصوص شيعه ، يک نخ نامرئي به نام هويت شعر فارسي ، آن را به هم پيوند ويژه داده است.

اين صحبت بيشتر ناظر بر محتواي شعر بود. شما چقدر به رابطه عملي و عکس العملي فرم و محتوا معتقديد؛ زيرا امروز گرايش هايي در اين عرصه مي گويد که در قالبهاي کهن و مظروف هاي ديروز، نمي توان ظرف گفتمان امروز را گنجاند؛ مثلا عده اي مي گويند شعر نيمايي ماهيتا ويژگي سکولاريستي دارد و نمي توان در آن شعر مذهبي گفت.
بريدن اروپايي پس از رنسانس از مذهب و خدا باعث ايجاد خلاهايي شد که آنها سعي کردند با پناه بردن به دامن تفکرات فلسفي ، سياسي ، اجتماعي و هنري ، آن را پر کنند، که البته نتوانسته اند اين آرزو را محقق کنند. اين موضوع ، باعث شده است در عرصه شعر هم هر روز به يک ايده و تفکر و فرضيه اجتماعي يا ادبي اقبال و توجه شود.
يک روز تفکر ژان پل سارتر باعث توليد آثار شعري ، تئاتري ، معماري و... مي شود و يک روز تفکري ديگر، در صورتي که در شعر ما اين اتفاق نيفتاد. در شعر معاصر ما، دليل عمده رواج اين تفکر در ذهن بعضي افراد - که معتقدند در قالبهاي سنتي و کهن نمي توان حرفها و مسائل جديد را بازتاب داد - ناتواني شاعران است ، اگرچه وجهي از اين نظر، درست است.
در شعر قديم هم اگر ناصر خسرو را ملاحظه کنيد، با شعري سخت و ديرياب مواجه هستيد، در صورتي که سنايي در همان قالبهاي مورد استفاده ناصرخسرو، انتقادات صريح خود را از نظام سياسي و اجتماعي و ديني حاکم بر جامعه بخوبي مطرح کرده است و اين به قدرت و توانايي شاعر برمي گردد.
ممکن است عده اي به من خرده بگيرند، ولي بنده معتقدم مرحوم نيما با همه بزرگواري و عظمتي که در پي افکندن طرحي نو در شعر فارسي داشت و با احترام به همه خون دل و عرق ريزي روح که براي جا انداختن اين انديشه متحمل شد، در زبان شعر و بيان مسائل اجتماعي توانايي چنداني نداشت و بخشي از نگرشهاي ايجاد شده پس از وي به اين مساله برمي گردد.
هنگامي که کارهاي کلاسيک مرحوم نيما را مي خوانيد، با زباني بسيار کهنه مواجه مي شويد، به گونه اي که در بسياري موارد بايد «هاي غيرملفوظ» را ملفوظ قرائت کرد، تا وزن شعر درست از کار درآيد و ناتواني او در شکل دادن به زبان و کلمات گذشتگان در شعر او مشهود است و شايد درک خود نيما از اين نقص و ناتواني در کنار آشنايي با زبان فرانسه باعث شد او شعر نو را به وجود آورد.
البته بخشي از اين حرف که بيان مسائل و گفتمان هاي نوي روزگار ما، کلمات و ترکيبات نويي را مي طلبد، که در قالبهاي کهن نمي گنجد، صحيح است چنانچه شما امروز با قطار و اتوبوس و هواپيما سفر مي کنيد و ابزار کار شما رايانه و اينترنت است که نشاندن آنها در قالبهاي کهن دور از ذهن است.

خيلي ها معتقدند شعر نو يک پديده مدرن است و آن را نمي توان در قالبهاي سنتي بيان کرد، زيرا مظروف مدرن در ظرف کهن قابل گنجايش نيست.
درست است که مي گويند خنده و گريه زبان مشترک همه انسان هاست، ولي شما حتي در بيان شدت و ضعف اين شادماني و غم به کلمه نياز داريد.
اصولا ايجاد ارتباط حتي در مسائل بسيار پيش پا افتاده نيازمند کلمه است که ابزار کار شاعر است. توانايي در خوب به کار گرفتن اين ابزار به قدرت و توانمندي شاعر بازمي گردد.
چنانچه در بيان گفتمان ها و انتقال مفاهيم نوين علاوه بر ظرفيت قالب ها، توانايي و قدرتمندي شاعر در استفاده از اين ابزار نيز مهم است و نبايد از اين قسمت چشم پوشيد و همه نقصان ها را به پاي قالبهاي سنتي نوشت.
کلمه جنايت يک کلمه ژورناليستي و غيرادبي است ، ولي وقتي خواجه شيراز مي گويد: «درزلف چون کمندش اي دل مپيچ کآنجا / سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت » اين کلمه به لطف توانايي و نبوغ شاعر چنان خوش نشسته که هيچ کلمه اي به جاي آن نمي توان گذاشت.
برخي از اين حرفها به اين دليل مطرح مي شود که ما از گذشته هاي ادبي خود بريده ايم و از ظرفيت ها و توانمندي بالاي آن براي انتقال مفاهيم نو و کهنه غافل مانده ايم.
امروز عده اي در برخي انجمن ها و محافل جوانان را از مطالعه ادب گذشته پرهيز مي دهند، که بخشي از اين سخن ، سياسي است ، زيرا گنجينه ادب پارسي آميخته با تفکر ديني است و حتي در عاشقانه هاي آن نيز لايه و سايه اي از تفکر عرفاني وجود دارد.

بالاخره براي انتقال اين مفاهيم نو چه بايد کرد؟
براي اين که بتوان مفاهيم نوين را در قالب هاي تازه گنجاند، البته تلاشهايي شده است و امروز ما شعر نيمايي و منشور و موج و گفتار و مدرن و پست مدرن و... را داريم.
روزي کسي به من گفت شعر فرامدرن مي خوانم و وقتي پرسيدم فرامدرن چيست و شعرش را خواند، ديدم همان شعر موقوف المعاني است که در ادبيات ما وجود داشته ، اما اين دوستان به دليل بريدن از ادب گذشته ، فکر مي کنند چيز تازه اي است و با اسمهاي جديد مثل فراغزل و فرامدرن آن را عرضه مي کنند.
تلاشهاي بسيار و متفاوتي در حال انجام است ، که همه آنها قابل احترام است. اين تلاشها به درد زايمان مي ماند و بايد مراقب بود نتيجه اين درد تاريخي و رنج طولاني ، تولد يک نوزاد ناقص الخلقه نباشد.

چقدر از اين تلاشها اصيل و با هدف تعالي شعر است و چقدر در پي کسب نام و نان؟
ممکن است پاسخ اين سوال ، عده اي را برنجاند که به نظر من رنجيده شدن آنها اشکالي هم ندارد. اميدوارم اين عزيزان هم ضمن بخشيدن من ، بازنگري در شيوه و روش خود را پيشه کنند.
من ضمن احترام به همه اين تلاشها و نوآوري ها، با اين تصور که اين گونه حرکتها يک طوفان و يا يک موج جديد و مهم در ادبيات ما محسوب مي شود، مخالفم زيرا اين تلاشها موجهاي کف درياست که به ساحل مي خورد و آرام در دل دريا محو مي شود و همراه با خود، نام شاعر و مبدع را هم محو مي کند.
در گذشته هم از اين موارد بسيار داشته ايم. شاعري که گفته : ز شعرم آنچه که اندر حساب است / هزار و نهصد و پنجه کتاب است ، از همه آثار هزار و چندصد گانه اش همين بيت باقي مانده است.
در ادبيات قديم ما هم شاعراني که از سر بي سخني شعر مي سروده اند، کم نيستند؛ مثل کساني که شعري مي گفته اند که لبها در حين قرائت آن به هم برنيايد يا يک در ميان لبها به هم بربيايد، يا نقطه نداشته باشد. اينها همه تلاشهاي از سر بي دردي و بيکاري است.
رضا براهني گفته است ، نيما شعر را از قالب کهن رها کرد، شاملو وزن را از شعر گرفت و من مي خواهم معنا را از شعر بگيرم.
خوب برويد در کتابهاي لغت نگاه کنيد. همه گفته اند کلام بي معنا يعني مهمل و مزخرف ؛ يعني ايشان مي خواهد مهمل تحويل جامعه دهد. اين همان کار آن شاعر متقدم است که 3هزار بيت شعر بي معنا گفت و به خاطر 3 بيت معنادار سه دندانش را کشيدند. به نظر من پشت اين جريان ، يک جريان سياسي وجود دارد.

اين جريان يعني کدام جريان؟
پشت جريان تفکر براهني ، يعني معنا زدايي از شعر که منتهي مي شود به ايجاد فاصله از ادب گذشته و فريب دادن جوانان به اين که اگر شعرتان رنگ و بوي غربي و غيرايراني و اسلامي بگيرد، جهاني مي شود.
در پس اين تفکر، يک جريان سياسي است که به روشني و براي تحقق تفکر ضد ديني ، ضد انقلابي ، ضد ايراني جوانان کشور را از سرچشمه هاي تفکر ديني و اسلامي در ادب فارسي محروم مي کنند.
من در مصاحبه يکي از اين آقايان ديدم که گفته بود شاعر پيغمبر نيست بايد رسالت پيامبرانه را از شعر بگيريم. حداکثر هنر شاعر اين است که يک تصوير زيبا ارائه دهد، ولي لزومي ندارد پشت اين انديشه ، آرمان ، انديشه و مسووليت اجتماعي خاصي نهفته باشد، در صورتي که شاعر بر جامعه خود تاثير مي گذارد و از آن نيز تاثير مي پذيرد و اگر اين خصلت را از او بگيريم ، چيزي براي آفرينش در اختيار او نيست.

نتيجه قهري اين روند چيست؟
شعر به مد تبديل مي شود و همان طور که عده اي در جامعه يک روز به دنبال شلوار پاچه گشاد يا تنگ هستند و براي آن غش مي کنند، همه هم و غم شاعران به اين منحصر مي شود که يک روز براي شعر گفتار غش کنند و يک روز براي شعر رفتار، در صورتي که ادبيات اين گونه نيست و اگر اتصال به منابع اصلي در آن از ميان رود، چيزي براي عرضه کردن در چنته نمي ماند.

توصيه شما به عنوان يک شاعر نسل اول به نسل سوم شعر انقلاب چيست؟
من به عزيزان جوان تر مي گويم ، اگر دوست داريد شيوه هايي را که براي شما تبليغ مي شود ادامه بدهيد، ادامه دهيد، ولي در کنار آن به ادب گذشته هم توجه کنيد، زيرا کساني که در ادبيات معاصر موفق شده اند، اين راه را طي کرده اند.
شاملو خودش گفته بود من تاريخ بيهقي را 4بار رونويسي کرده ام. کدام يک از آقايان مدعي تا به حال اين متن را يک بار مطالعه کرده اند؟
کتابهايي را ايشان ذکر کرده بود، که در حوزه هاي علميه ما تدريس مي شود. ايشان در کتاب ترانه هاي کوچک غربت شعري دارد با اين مضمون که: «دهانت را مي بويند، مبادا گفته باشي دوستت دارم» که دقيقا مضمون از کليم است که مي گويد: «محتسب بو مي کند اينجا دهان بسته را.» استاد مشفق کاشاني تعريف مي کند روزي با مرحوم اخوان ثالث به خانه خانم فروغ فرخزاد رفتيم.
روي ميز مثنوي مولوي و کلي يادداشت ديديم. اخوان به ايشان گفت: فروغ! مثنوي مي خواني؟! فروغ گفت : من دير به اقيانوس رسيدم کاش زودتر به آن مي رسيدم.
آنهايي که اسم و رسمي در شعر معاصر دارند، به دليل ارتباط با اين اقيانوس اصيل و عميق و زاينده ، به اين مرحله رسيده اند.

آرش شفاعي