یک شمه از آن ناز که در دلبری اوست
سُرخوردن خودخواسته ی روسری اوست

از قاتل زنجیرهای شهر بگویم؟
آن گیسوی بیرون زدهی یک وری اوست

دنباله ی دیوانگی دامنه دارم
در حاشیه ی دامن خاکستری اوست

من بر سر آنم که اگر آب قشنگ است
از برکت فیروزه ی انگشتری اوست

هرگاه بیاید به کمی عشوه فروشی
خورشید پدر سوخته هم مشتری اوست

در آتشم انداخت، حواسم به خودش بود
من زنده ام؛ این حاصل جادوگری اوست

رازی که به من گفت به ایما به اشاره
شعر آمده در معرض افشاگری اوست

با منتقدان غزل روز بگویید
شعرم همه تقلید زبان آوری اوست