کاری از کارهای چند سال پيش است که ان شاءالله از نقد و نظر دوستان محروم نخواهم ماند

زن اسطوره ای با چشمهای روشنش آمد

نگاه نافذش احساس شد٬عطرتنش آمد

زمين يک لحظه ساکن ماند٬خورشيد از تپش افتاد

وماه از قله ی افلاک محض ديدنش آمد

درون خانه ام تابيد تا نوری اهورايی

به خود گفتم زجابرخيز رحمی بر منش آمد

به خودگفتم زجا برخيز معصوميت مطلق

که بايد سرگذاری بر حريم دامنش آمد

سکوت وحيرت ومن هر سه يک سو چشمها بردر

که ناگه خش خش دنباله ی پيراهنش آمد

زن اسطوره ای از دردرآمد گرم ونورانی

قلم لبريز شد٬رقصيد٬حس گفتنش آمد

زن اسطوره ای آميخت از آن روز با شعرم

کتابم را گشودم٬عطر شيرين تنش آمد...