امروز روز تولدم بود...بيست و نه ساله شدن حس عجيبي داشت.اينكه اندك اندك بايد گام در سومين دهه ي عمر بگذاري واحساس کنی داری جزو آدم بزرگها می شوی و برای خودت معقول و خط کشيده بايد زندگی کنی و ازاين جلف بازيها و خل وضعيهای شاعرانه توبه کنی.

اينهاهمه يعني كه بايد با جواني وداع كني و هرروز را به محاسبه بگذارني كه چه در چنته داري و از شرم اينهمه هيچ سرافكنده شوي....

راستی مگر نه اينکه تولد و مرگ دوروي يك سكه اند پس چرا اينهمه از مرگ مي ترسيم ...حداقل من يكي از مرگ مي ترسم!...مگرنه اينكه مرگ تولد زندگي دوباره ماست.

ترس از مرگ شايد يكي از غرايز وجودي ما باشد تا زندگي مان را مفت نبازيم و شايد حاصل ضعف ايمان يا ترس از عقوبت ولي هرچه هست روزهاي تولد مي آيند و مي روند و تو صداي نفسهاي مرگ را نزديك تر مي شنوي ...وبدانيم اگر مرگ نبود...