سلام بر بهار و نوروز و دلهای بهاری...سالی می گذرد  و دفتر کرده ها و نکرده های امسالی ما نيز به پايان خود نزديک می شود...چه خوبيها که فرصت بود ولی نکرديم ٬چه دلها که رنجانديم و چه شعرها که نگفتيم!

سالی که با دريغ رفتن دوستانی صاحب فضل همراه شد و داغ مرگ تلخ سيد حسن حسينی بر پيشانی آن نشست...خدا آنان را بيامرزد و به زندگان قافله شعر عمری بلند دهد.

در اين مدت من هم با نوشته های ناقص و حقيرانه ام سعی کردم در آش وبلاگ نويسی ادبی نخودی انداخته باشم اگر نوشته های من بزرگواری را رنجانده از او عذر می خواهم و از دوستان گرانقدری که در اين مدت حتی به قدر خطی کوچک مرا نواخته اند و در مورد کارهايم نظر داده اند صميميانه تشکر می کنم.

اين نوشته تبريک عيد را با غزلی تازه همراه می کنم که البته شعر قابل عرضی هم از کار درنيامده است.

 

بوی سپيد و سرخ بهارانه می رسد

ساقی شکفته روی به ميخانه می رسد

انداخت مو به چينی تنهايی همه

بوی مسافری که به کاشانه می رسد

تبريز عاشقانه به ديدار بلخ رفت

بسطام عارفانه ز خرقانه می رسد

باد بهار زنگ زد و گفت باز کن

گيسوی شب نشين تو را شانه می رسد

شوری بريز در نی شيرين نواز من

پيمان ببند با می پيمانه می رسد

امشب به شادخواری و رقص و غزل بمان

سرمستی شبانه به فردا نمی رسد

 

عيدتان مبارک....نوروزتان سبز