يادش بخير تا دل شب انتظارها

آن هديه هاي ساده :كتاب و نوارها

 

"ها" مي كنم به دست زمستان نشسته ام

تا ابر مي روند ستون بخار ها

 

من با گلي كه باغچه تقديم كرده است

از دير كردنت شده ام خسته بارها

 

ديرآمدي و دسته گل سرخ زرد شد

زخمي شده است دستم از آزار خارها

 

بر دستهاي خسته من بوسه مي زني

يك رهگذر گذشت:خدايا!چه كارها!

 

*

 

از صبح تا غروب نشستن كنار ريل

محو قصيده خواني كند قطارها

 

اين عشق انتخاب تو از عمق روح بود

نه از سر وظيفه چنان خانه دارها

 

آن صبح سرد را كه به خاطر سپرده ايم

پيوند داده ايم به هر چه بهار ها....