ناگهان ؛فرصت هرگز

 

خبر آمد «علی اخگر»هم...

 

تکه تکه غزلی پاشيده

روی بی رحمی سنگين زمين

تا که کامل شودآن شعر شگفت

از تن خاک بيا واژه بچين

 

غزل آخر شاعر اينجا

آمد و کاغذ او قرمز شد

واژه ها در عطش شعر شدن

ناگهان فرصتشان هرگز شد

 

سيلی داس...حريصانه نشست

بر تن عاشق گلبرگی ترد

واژه های غزلی نيمه تمام

خون شد و روی زمين غلطی خورد

 

مار می رقصد...می چرخد مور

مستی چل شبه می بخشد تاک

سبزه و گل همه شاعر شده اند

شاعری تجزيه شد در دل خاک