رد شدن از پیچ استوا

 

 

اولش فکر نمی کردم رد کردن افریقا اینقدر مشکل باشد...از قطب جنوب که شروع می کنی یک کله می روی ولی تا رسیدن به افریقا نفست دیگر بالا نمی آید.این را سیصد و پنج بار ...دقیق می گویم سیصد و پنج بار تجربه کرده ام که با این سری می شود سیصد وشش.

زندگی همین است دیگر ...به عشق اروپا که مثل یک سفره خوش رنگ و لعاب جلویت پهن شده هن وهن بیایی جلو و سربالایی تند قطب را طی کنی تا برسی به استوا .

به استوا که می رسی پایت داغ می شود..هی می ایستی نفس تازه می کنی به هن وهن نفست اعتنا نمی کنی  می ایی جلو ...جلو و جلو تر .

سرت را بالا می گیری  این شیب را که رد کنی رسیده ای و بعد سرازیری است .

خودت را ول می کنی تا یک کله برسی به لندن...به آسمان ابری اش و به ساعت معروف ..چی بود اسمش...نمی دانم همان که می گویند دلنگ دلنگ هر ساعته اش را همه دنیا دوست دارند.

سیصدو..شش

شد: سیصد وهفت

از اول

از قطب جنوب

از آن پیچ تند

از دریاچه ویکتوریا که پای ویکتوریا به یک قطره آبش هم نخورده

می آیی بالا

بالاتر

بالاتر

استوا

هن وهن نفسها و بعد لللللللللللللللللییییییییییییییییییییییززززززززززززخوردن و آمدن سرجای اول.

شد:سیصد و هشت.

مورچه کارگر بودن سرنوشت بدی است...به خصوص اگر بدانی آن بالا سفره ای پهن است.