سرت را بالا بگیر، تو ایرانی هستی

نمی دانم شاید یك لحظه یا یك ثانیه غفلت یا شكستن یك تیرچه بلوك غیر استاندارد (!) ولی به هر حال مرد از آن بالا با سر به زمین خورده است. چاشت ظهر گاهی اش را هنوز نخورده بوده، كیف سر شانه اش زودتر از خودش به زمین خورده، شاید جیغ جگر خراشی كشیده و شاید كسی آن دور و برها نبوده كه به یاری اش بشتابد. ولی به هر حال، حادثه اتفاق افتاده است؛ مرد با سر زمین خورده، كیف و قلم كارش همان نزدیكیها افتاده است و مرد چند ثانیه ای بعد تمام كرده است. مثل همه كارگرها در همه روزگاران تاریخ در همه معدنهای تاریك و تنگ گوشه ای افتاده و زیر خروارها شن و خاك و سنگ دفن شده است.

 مرد حالا با نگاهی در هم پاشیده همین رو برو از پشت دیوار شیشه ای مقابلش در چشمهای من زل زده است. ریش انبوهش هنوز گرد و خاك كار در معدن نمك را با خود دارد؛ گردویی كه آورده بوده تا رفع گرسنگی اش باشد، سالم و سر حال باقی مانده است. مرد، قصه تاریخ را با تو می گوید؛ مردی از 1700 سال پیش؛ مرد نمكی. مردی با گروه خون B مثبت از زنجان.

شاید اگر روزی به او می گفتند هفده قرن بعد، روزنامه نگار پر حرفی در یكی از روزهای گرم تهران به ملاقات تو خواهد آمد و در چشمهای متلاشی شده ات نگاه خواهد كرد و از نگاه محو تو، داستان تاریخ را خواهد خواند؛ "مردی نمكی" باورش نمی شد.

مرد حالا در ابتدای خیابان سی تیر و در موزه ملی ایران نشسته و منتظر من و توست تا از تمدن كهنسال این سرزمین با تو بگوید و یادآوری كند كه:هی. تو بر خاك خاطره ها و شگفتی ها بالیده ای. سرت را بالا بگیر. تو ایرانی هستی. كمی آن سوی تر، تا آن سوی تر از تاریخ پرتاب می شوی. می خواهی از عصر سرزمینت بدانی؟ می خواهی به آنها كه به كشورهای چهارصد پانصد ساله خود می بالند یادآوری كنی كه تمدن در كجا زاده شده است؟ پس گوش كن.

 وسایل انسان ابتدایی شامل یادگارهایی ازدوران پارینه سنگی میانی (موستری) و فراپارینه سنگی (زرزی) كه در مراغه، سمنان،هرسین، كرمانشاه، كاشان، خرم آباد و هلیلان یافته شده است. مطمئن باش در آن روزها كه انسانهای نخستین در این سرزمین سنگ و آهن را به نیزه شكار تبدیل می كرده اند، هنوز هیچ كدام از كشورهای عضو باشگاه هسته ای "پسران بزرگ" آدم نشین نبوده اند.

 جلوتر كه می آیی، هنرمندی دست انسان ایرانی گل می كند. دیگر به فكر این نیست كه فقط پیكانی بسازد یا كاسه آبی یا تیردانی؛ می خواهد حرفهای دل تنگ خود را هم در هر دست ساخته اش بازگو كند. پای خیال به میان می آید. كاسه های سفالی هزاره پنجم قبل از میلاد پیكرهای فلزی انسان و حیوان مربوط به هزاره نخست قبل از میلاد مسیح (ع)، تیردانهای مفرغی، سر گرزهای مفرغی، ظروف سفال لوله دار، دهنه اسب آهنی، ساغرهای نگارین ساخته شده از مفرغ، زنگوله ها و سنجاقهای فلزی، همه و همه اول وسیله ای برای رفع حوایج روزمره است و دوم یك شیء نفیس و خیال انگیز هنری.

ذهن آفرینشگر آدمی است كه آهو بچه و مادر زیبایش را بر سر سنجاقی می نشاند یا ظرف سفالی را به شكل ماهی می بیند. آن كاسه ساز گمنامی كه 7 هزار سال پیش در اسماعیل آباد قزوین، این شیء نفیس را آفریده، امروز آیا اعجاب مرا از هنرمندی دستانش می بیند؟ شك ندارم. چرا كه هر هنرمندی در اثرش زنده است.


نگاهم هنوز در ظرافتهای آفریده های دوران پیش از تاریخ متحیر مانده است كه بزرگ زاده مشهور هخامنشی رو برویم می ایستد؛ خنجری در كمر و دست چپی كه در دهلیزهای تاریخ جامانده است. تندیس مفرغی او را در ایذه خوزستان كشف كردند، چین و چروك پیراهنش، خط و خطوط و جنس چرمی شلوارش، تارهای درهم گره خورده سبیلش، چنان مفرغ سرد را جان داده است كه منتظرم تندیس چندصدساله به حرف درآید و از گرمای این روزهای هوای پایتخت شكایت كند.
مفرغ، گویی مثل كاغذ در دستان هنروران دوران اشكانی تاب می خورده است، وگرنه چگونه می شد خشم نهانی در نگاه سگ مفرغی را این گونه زنده و جاندار آفرید؟

چگونه می شد به فلزی بی جان، گرمی نگاه آهویی كوچك بخشید یا شاخهای درهم تنیده قوچی را از آن بیرون كشید؟ هخامنشیان همانهایی هستند كه جناب آقای"الیوراستون" پس از فراغت از كوكایین روزانه در فیلم اسكندر كبیر(؟!) آنان را نا متمدن می خواند. كسی نیست ایشان را به آپادانا ببرد، بلیت سفر به شیراز برایش بخرد؛ در خرابه های تخت جمشید چرخی بدهد تا در مقابل دروازه ملل، جایی كه نمایندگان 32 ملت تحت سلطه ایرانیان برای تقدیم هدایای نوروزی به شاه ایران صف می كشیده اند، جایگاه تاریخی خود و كشورش را دریابد. البته، خودمان هم بی تقصیر نیستیم. وقتی بلد نیستیم داشته هایمان را عرضه كنیم یا حتی از آنها به خوبی نگهداری كنیم، باید تركتازی و بی ادبی دیگران را هم تحمل كنیم.


هنوز هم كه هنوز است، بیشاپور یادگار پیروزی شاپور دوم بر امپراتور روم، تالار بی نظیر موزاییك و معبد شگفت آور آناهیتا، از غرش بولدوزرهای وزارت راه و ترابری به خود می لرزد و كسی نمی تواند حریف برج سازان اصفهانی شود كه حاضرند یكی دو طبقه برج جهان نما را با حیثیت ملی و میراث تاریخی این سرزمین معاوضه كنند.

وقتی نمی توانیم توریستهایی را كه فكر می كنند ایران سرزمین توحش است به همین تهران بكشانیم و در موزه ایران باستان حجاری عظیم"بارعام داریوش اول" را نشانشان دهیم تا از ظرافت هنرمندی و شكوه شعور سنگ تراش ایرانی 2هزار سال پیش شگفت زده شوند، باید هم شاهد این جسارتها و دروغها و جعلها باشیم.

داریوش آن بالا نشسته است با عصای قدرت و گل نیلوفر كه نماد صلح است. ولیعهد"خشایار"، موبد موبدان، اسلحه دار مخصوص یا وزیر جنگ دربار با پوشش مخصوص مادها و نیزه داران گارد جاویدان نیز در صحنه دیده می شوند. ظرافت حجاری بخصوص بر روی خنجر حمایل شده اسلحه دار، در حد یك معجزه است. یادت باشد آنچه روبروی توست سنگ سیاهی در دل كوهی بوده، نه بوم سفید نقاشی در دست نقاشی هنرآور.

تندیس دیگری هم از داریوش می بینی كه دست ایام سرش را از تن كنده است. مصریها كه زیر سلطه ایرانیان بوده اند آن را ساخته و با تقدیم نامچه ای به چهارخط، به دربار ایرانش هدیه كرده اند. داریوش، نماد قدرت و عظمت هخامنشیان بوده است؛ ولی مرگ و زوال او و دیگر اخلافش نیز، چشمه هنروری ایرانیان را نخشكانیده است.

سلوكیان هم آمده اند، ولی در جاذبه هنر ایرانی ذوب شده اند. شمشیرهایشان به قلم سنگ تراشی و فلزتراشی تبدیل شده و از مفرغ چندین مجسمه از دست و پای انسان برآورده اند كه بی نهایت زیبا و البته تحت تأثیر هنر یونانی است. البته، تأثیر اندیشه ها و باورهای یونانی نیز در آثار به جا مانده از این دوران به خوبی قابل ردیابی است.
مجسمه سفالی كوچك اما جالبی از "باكوس" یكی از خدایان یونان در موزه هست كه به خوبی با شكم برآمده، چشمهای معوج، ریش نامرتب و زبان بیرون آمده اش، ولنگاری یك"خدای شراب." را تداعی می كند. همچنین پیكره های كوچك و جالب دیگر خدایان یونان باستان نیز در مجموعه دیده می شود. پس از سلوكیان، ساسانیان می آیند. هنرآفرینی ها و پیكرتراشیها در این دوران به بلوغ رسیده است.

ضمن اینكه خیال مرزهای بیكرانه تری را در نوردیده است، دیگر همه چیز در پیكره انسان و گاو و ماهی خلاصه نمی شود. خیال بی مرز آدمی از درهم تنیدن شغال و آهو و ماهی، موجودی تازه می آفریند. هنوز البته خیلی سالها بگذرد تا عقل"ایسم" زده انسان مدرن از مرزهای هنرهای كلاسیك بگذرد و بتواند واقعیت و خیال را درهم آمیزد. قرنها بعد از تلفیق پرنده و اسب و شیر شاید تمدن به آن نتیجه برسد كه فراتر از این"معین محدود" می توان چیزهای دیگری دید یا آفرید. انسانی كه شاید از نظر متمدنان امروز، وحشی است در همه چیز خود با هنر آمیخته است.

قلاب كمرش، مهره بازی اش، سر نیزه اش و پیه دانش هم با جلوه هایی از طبیعت آن هم با ظریف ترین شكل گره خورده است. ساسانیان علاوه بر همه اینها، در گچبری دستی شگفت دارند. آنچه از ترخان ری به دست آمده است، اولاً توانایی ساختن آفریده های گچی مستحكم و زیبا را نشان می دهد و ثانیاً ذهن هنرمند گچبر آن دوران به تماشا می گذارد كه تا چه اندازه در شناخت و دریافت رمزهای معنوی و ماورایی علم هندسه، پیش رفته بوده است.

سخن گفتن البته از همه اعجابهای هنر ایرانی پیش از اسلام كه در موزه ملی ایران گردآمده است، ممكن نیست؛ چون اینجا كلمات هم تماشاچی های متحیری هستند كه به قدرت آفرینندگان این میراث عظیم بشری چشم دوخته اند؛ باید همت كنی، بیایی و ببینی. این را من از چشمهای مرد نمكی می خوانم. مردی با گروه خونی B مثبت از زنجان كه از پشت خانه شیشه ای اش به من زل زده است.