آمد و با جان من از رنج انسان حرف زد

از دهان دوخته ؛ از پتک و دندان حرف زد

از شکست نيزه در چشمان آهو قصه گفت

از نشست تيشه در متن درختان حرف زد

از وبای سال هشتاد و چهار پايتخت

از بلای قرن هفتم در خراسان حرف زد

از غروب ارغوان باغ نيشابور گفت

از  به خاک افتادن سرو مزينان حرف زد

گفت : جنگ  ناخن و فولاد را فهميده ای؟

سرخ شد خورشيد چون از خون چمران حرف زد

گفت: يک شب شعله ای از چشم مردانی چکيد

شعله ای از جنس ِ«نتوان ديد»...«نتوان حرف زد»...

شعله ی شعر مرا غسل شهادت داد اشک

با زبان بی وضو نتوان از آنان حرف زد...

***

بعد از آنان هر که چيزی گفت انگاری نگفت

بعد از آنان هر که حرفی زد پريشان حرف زد