دريا شکست کف به لب آورد و بعد مرد

جنگل نشست با بدنی رنگ مرگ زرد

دريا ز بادهای سيه روی مدح گفت

جنگل به ابرهای عقيم التماس کرد

 

مهتاب نقره پاش از آن گوشه می شکفت

در ناگهان مشکی شب نقره داغ شد

فانوس آفتاب فرو مرد و بعد از آن

کرمی خزيد و ذر شب جمعی چراغ شد

 

سلولهای خاک همه چشم می شدند

تا دور دستهای زمان را رصد کنند

شايد که ابرهای اساطير بشکفند

گلهای نيم جان جهان را مدد کنند

 

شايد که باز سلسله ی صبح سرزند

تا دودمان تيره ی شب مضمحل شود

شايد که ندبه های پريشان قرنها

روزی به روح محض غزل متصل شود