گاهی سرزدن به گذشته ها و مرور نوشته های قديمی حداقل برای خود آدم بد نيست .آنچه می نويسم شعری است مربوط به بيش از ده سال پيش که لابد ضعفهايش از شعرهای امروزم بيشترک باشد ولی به هر حال خاطره ای است:

کوچک من!باز دل تنگ نگاهت مانده ام

تشنه کام آن لبان بوسه خواهت مانده ام

واژه هايت دير شد ...اين روح شاعر پيشه سوخت

در هوای شعرهای گاهگاهت مانده ام

سرکشی های تو عاشق تر از اينم می کند

گل به دست و شعر بر لب سر به راهت مانده ام

دل سپردن اشتباهی بود شيرين و قشنگ

تا هميشه وامدار اشتباهت مانده ام

گرچه اين احساس کودک مانده رنجت می دهد

مادری کن با منی که در پناهت مانده ام

کوچک من! اين پريشان کيست در چشمان تو؟

محو در آيينه ی چشم سياهت مانده ام