بادچنگ انداخت درموي تو ويران تر شدم

خانه اش آباد دلشادم پريشان تر شدم

 

خانه اش آباد دست انداخت در ايمان من

بت پرستيدم به كفر تو مسلمان تر شدم

 

من ني نالان مولانايي ام در من بدم

در هواي يك نفس لطف تو نالان تر شدم

 

گرچه من همشهري خورشيد بودم پيش از آن

چشمهاي شرقي ات سرزد خراسان تر شدم

 

خلوت گرم زليخا توبه كارم كرده بود

اشك ديدم گوشه ي چشمش پشيمان تر شدم

 

فطرتم بعد از تو با روح جهان آميخته

واژه هايم ابر شد...از لفظ باران تر شدم