چقدر لباس سياه

به تو مي آيد

اگرمي دانستم

زودتر مي مردم

حلقه ات را بيرون بياور

من واقعيت ندارم

اين عكس بي رنگ روي رف

ديگر انگشتهايت را نمي بوسد

من در نيزارهاي هور العظيم

گير كرده ام

تو در آسمانخراشهاي تهران

گناه من چيست

با اين جمجمه ي سوراخ

آي من اينجايم

از روي من رد نشويد

تنم متلاشي شده

امادستي هنوز منتظر است

عسل را به دهانم ريختي

انگشتت را گاز گرفتم

خنديديم

مثل بچگيها

حالا از دهانم

تكه هاي سرب بيرون مي كشم

و نمي خندم

تفاوت ما چيزي نبود

با اجازه ي بزرگترها

توگفتي:بله

من گفتم:نه!

عكس را از روي رف  بردار

تازه عروس!