انگشتهايش را مشت كرد و محكم به روي زبانش كشيد.مزه ي دستش را زير زبانش مزمزه كرد.دلش مي خواست مي توانست از ته حلقش تفي عليظ و كشدار بيرون بندازد.

هرچه دست مي كشيد به روي زبانش فايده اي نداشت. مسافران مترو چپ چپ نگاهش مي كردند ؛ به آدمي كه دائم زبانش را بيرون مي اورد و پشت دستش را محكم به رويش مي كشد بايد هم چپ چپ نگاه كرد و همين كلافه اش کرده بود.

به ايستگاهي كه بايد پياده مي شد هنوز خيلي راه مانده بود ولي مي دانست اگر جايي خلوت پيدا نكند و نتواند تفي كشدار و غليظ به روي خاك بيندازد ديوانه خواهد شد .

به محض اينكه قطار كند و تنبل سر جايش ايستاد و در هاي كوپه باز شد بيرون پريد و شروع به دويدن كرد.آدمهايي كه به آنها تنه مي زد فكرمي كردند به دنبال دزدي مي دود كه جيبش را زده است. هيچ كدامشان به عقلشان هم نمي رسيد كه ممكن است كسي از شدت احتياج به يك تف غليظ آدمها را كنار بزند و پله ها را دوتا يكي طي كند و حتي نيم نگاهي هم به دخترجواني كه اورا با چشمهاي عسلي و لبهاي قرمزش به تست عطر دعوت مي كرد نيندازد .

وارد كوچه خلوتي شد كه پشت خيابان اصلي بود .به پنجره خانه ها نگاهي انداخت تا چشم پيرزني پشت پنجره غافلگيرش نكند.همه ي توانش را در سينه اش و بعد گلويش جمع كرد و تفي از ته حلقش بروي زمين انداخت و باريكه اي از آب دهانش را كه از لب پاييني اش مي سريد با انگشت شست جمع كرد .

وارد مغازه اي شد كه پربود از مشتري هايي كه مي آمدند و هركدام چند نخ سيگار مي خريدند و مي رفتند.زبانش را بيرون آورد و محكم پشت دستش را بررويش كشيد .سرش را كه بالا آورد نگاه مرد فروشنده غافلگيرش كرد.

-فرمايشتون؟

-يه چيز شيرين مي خواستم

- چي مثلا؟

-شيرين خيلي شيرين دهنم تلخه خيلي تلخ

-آخه چي بستني ؟ ادامس؟

مغازه دار چيزي يادش آمد شكلات كاكائويي بزرگي را به طرف اوگرفت كه از بسته بندي اش مي شد فهميد خارجي است و كاكائوي خالص.

به قهوه اي پررنگ كاكائو نگاه كرد حالت كسي را پيدا كرد كه گند بچه اي وغ وغو را برابر بيني اش گرفته باشند.نفسش تند شد دويد و از مغازه مرد خارج شد.فروشنده زير لب استغفراللهي گفت و شكلات را سرجايش برگرداند.

در شيشه اي دارو خانه را كه باز كرد نگاه مشتريان به سمتش برگشت و اورا كه پشت دستش را محكم بروي زبانش مي كشيد غافلگير كرد. به زن لاغر فروشنده كه آن سوتر سرش به مرتب كردن شامپوها و صابونها گرم بود اشاره اي مختص كرد و تا زن به سمتش باييد سرش راپايين انداخت و انگشتش را محكم به روي زبانش كشيد. زن سرش را جلوي دهان مرد گرفت و به سمتي ديگر خيره شد . مرد به نجوا سفارشش را گفت:

--بخشيد شما مرگ موش نداريد؟