مرگ آمد...مهلتی نداد که بدانیم چه باید کرد در برابر سهمگینی آ ن چه باید کرد. بهت بود و بهت..نسبت من با او نسبت نسبی نبود که نسبت دلی بود . نسبتی که هر جانی با روحهای بزرگ و پاک برقرار می کند بزرگی و شکوهشان را می ستاید و به آنان خود را نزدیک می داند...من به حسابهای معمول پدر همسرم را از دست دادم ولی ....

چندی به جاده های مقابل نگاه کرد

وقتش رسیده...باید شال و کلاه کرد

باید به فکر توشه ی یک راه دور بود

باید مقدمات سفر رو به راه کرد

این راه را چقدر قدمها هدر شدند

در طی این مسیر بسا اشتباه کرد

این جاده را که متن سپید همیشه بود

آمد شد تحیر مردم سیاه کرد

فرصت نمانده آینه قرآن بیاورند

حتی مجال نیست که از سینه آه کرد

با آسمان و سبزه و گل الوداع گفت

لطفی به مهر کرد نگاهی به ماه کرد

بوی سفر دوید به خود گفت زود باش

فرصت مناسب است نباید تباه کرد

این جاده ها همیشه از او حرف می زنند...