یک شعر تازه

بودا

بر زانوی خود می زد و

آرامبخش مصرف می کرد

 

مراعات النظیر از پروانه و گل رفت

و تارها به گوشه ی حصار خزیدند

 

تو رفته ای

و جهان

در یک مریع کوچک جا می گیرد

/ 8 نظر / 27 بازدید
حسن

بهار بی خزان، روی محمد / بهشت جاودان، کوی محمد معطر ساخت گلزار جهان را / شمیم تار گیسوی محمد …

علی آبان

درود بر آرش شفاعی عزیز. با یک غزل به روزم.

نارون

تو رفته ای و جهان را باید همین امشب سر ساعت ۹ بُرد و سرکوچه گذاشت... م.احمدی

حمیده

منظورتون از تو اینجا چه کسیه؟

امامدادی

عجیب ولی واقعی... بودا بر زانوی خود می زد وآرامبخش مصرف می کرد مثل من که هم فلوکسیتین می خورم هم ذکر می گویم هم مدیتیشن می کنم و در چشم دیگران دیوانه ای بیش نمی نمایم [کلافه] آفرین ضربتی زدید و ما را از خواب پراندید

امامدادی

عجیب ولی واقعی... بودا بر زانوی خود می زد وآرامبخش مصرف می کرد مثل من که هم فلوکسیتین می خورم هم ذکر می گویم هم مدیتیشن می کنم و در چشم دیگران دیوانه ای بیش نمی نمایم [کلافه] آفرین ضربتی زدید و ما را از خواب پراندید

ماسح

توان گفتن آن راز جاودانی نیست تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست زدست عشق به جز خیر بر نمی آید وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست درختها به من آموختند فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست به روی آینه ی پر غبار من بنویس بدون عشق جهان جای زندگانی نیست