غزل

از حوصله‌ی روسری اش باد که سر رفت

اوضاع جهان باز لب مرز خطر رفت

 

او آمد و در کوچه‌ی ما ولوله افتاد

او در زد و یک ان نفس کوبه‌ی در رفت

 

چشمش، سر زلفش که نشسته است بر ابروش

بسیار ستم بر من ازاین  چند نفر رفت

 

چون ماهی بی تابی از تنگ برون جست

آن راز که از زیر زبان همه در رفت

 

تکثیر جنون مساله اصلی ما شد

وقتی که از این خانه به آن خانه خبر رفت

 

رقصید گلی در وسط معرکه‌ی باد

لرزید درختی و در آغوش تبر رفت

 

شهر از نفسش گرم شد آن صبح که آمد

مست از قدمش جاده شد آن شب که سفر رفت

 

برگشت به سوی من و در را پس از آن بست

نطق قلمم کور شد و واژه هدر رفت

/ 41 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mil4d

روزي گفتي شبي کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت ديدي که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفته ي خود هيچ نيامد يادت ؟ "سعدي" ------------- سلام تونستی بهم سر بزن مرسی

تکتم حسینی

چشمش، سر زلفش که نشسته است بر ابروش بسیار ستم بر من ازاین چند نفر رفت.... [گل][لبخند]

امامدادی

سلام جناب شفاعی شما رابه دیدن وبلاگم دعوت می کنم با اشتیاق منتظر شنیدن نقد و نظرات شما هستم

امامدادی

سلام جناب شفاعی شما رابه دیدن وبلاگم دعوت می کنم با اشتیاق منتظر شنیدن نقد و نظرات شما هستم

رضا علیپور

سلام آرش جان غزل بسیار زیبایی خواندم و لذت وافری بردم خوشحال میشوم به آبشار غزل سری بزنید

رضا علیپور

سلام آرش جان غزل بسیار زیبایی خواندم و لذت وافری بردم خوشحال میشوم به آبشار غزل سری بزنید

رضا علیپور

سلام آرش جان غزل بسیار زیبایی خواندم و لذت وافری بردم خوشحال میشوم به آبشار غزل سری بزنید

رضا علیپور

سلام آرش جان غزل بسیار زیبایی خواندم و لذت وافری بردم خوشحال میشوم به آبشار غزل سری بزنید