هرگاه بیاید به کمی عشوه فروشی...

یک شمه از آن ناز که در دلبری اوست
سُرخوردن خودخواسته ی روسری اوست

از قاتل زنجیرهای شهر بگویم؟
آن گیسوی بیرون زدهی یک وری اوست

دنباله ی دیوانگی دامنه دارم
در حاشیه ی دامن خاکستری اوست

من بر سر آنم که اگر آب قشنگ است
از برکت فیروزه ی انگشتری اوست

هرگاه بیاید به کمی عشوه فروشی
خورشید پدر سوخته هم مشتری اوست

در آتشم انداخت، حواسم به خودش بود
من زنده ام؛ این حاصل جادوگری اوست

رازی که به من گفت به ایما به اشاره
شعر آمده در معرض افشاگری اوست

با منتقدان غزل روز بگویید
شعرم همه تقلید زبان آوری اوست

/ 37 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صهبای بیدگلی

سلام با منتقدان غزل روز بگویید شعرم همه تقلید زبان آوری اوست آفرین

بسوی اینده

سلام وعرض ادب .من نویسنده بسوی اینده هستم خوشحال میشم مطلب جدیدموبخونید.یاحق

مجید ترکابادی

خورشید پدر سوخته هم مشتری اوست [لبخند] لذت بردم از غزل شیرین زبان شما.

دالکاف

درود ..... مجموعه داستان اُ منفی ...

سپاهی لایین

درود آرش خان. مثل همیشه خواندنی و دلنشستنی... آن پدر سوخته اگر جگرسوخته بود سنگین‌تر نبود؟

بصارتي

سلام وبلاگم با يك خبر خوب به روز است نمي خوانيد؟

نارون

دنباله ی دیوانگی دامنه دارم... با منتقدان غزل روز بگویید شعرم همه تقلید زبان آوری اوست . عالی بود...عالی آقای شاعر عزیز!

رضوان

در آتشم انداخت، حواسم به خودش بود من زنده ام؛ این حاصل جادوگری اوست زیباست [گل] مستدام باشید باغزل های تازه